نگاهی به آخرین جبهه‌بندی درون انقلاب(١)

 

رضا زاده محمدی

جریان نیرومندی از افراد شناخته شده سیاسی وجود دارد که می‌خواهند فسق و انحرافات اخلاقی و اعتقادی خود را در ذیل مشایی و چند خطا از احمدی‌نژاد پنهان کنند. اتفاقات پس از انتخابات چهره این جریان را طوری نمایان کرد که تا قبل از آن ممکن نبود. ما با افرادی پوشالی و پوسیده از درون روبرو هستیم که هیچ حسابی نمی‌شود روی آنها باز کرد. فاصله اعتقادی آنها با حزب‌اللهی عادی در حد فاصله اسلام و کفر است و چنین نفاقی را بی‌هیچ عذاب وجدان با خود حمل می‌کنند. این، نیاز به توضیح دارد و هدف اصلی این مطلب روشن کردن موضع اصلی نزاع و درک روشن‌تر اوضاع است.

ما با یک جریان نیرومند ضدامام از انقلابی‌های اولیه روبرو هستیم که به هیچ یک از مبانی امام و انقلاب اعتقادی ندارند. این افراد با عناوینی همچون یاران امام و دلسوزان نظام به تمامی جنبه‌های میراث فکری و شعارهای امام حمله می‌کنند و تنها اندیشه حکومتی آسان و بی‌درد‌سر بر مردم را در ذهن می‌پرورانند. در ذهن اینان چنین حکومتی نه اسلامی می‌تواند باشد ( به‌گونه‌ای که شرع را در مملکت‌داری دخالت دهد) و نه می‌تواند با استکبار بستیزد و به قدرتهای جهانی احترام نگذارد. از نگاه آنها ملی‌گرایی بزک کرده‌ای در حد پاس‌داری از نام خلیج فارس و در همان استانداردی که مصر و ترکیه رعایت می‌کنند مجاز است اما تعاریف پردردسر از استقلال و نه شرقی و نه غربی را نمی‌پذیرد.

آیا این همان چارچوب فکری شاه نیست؟ شاه ملاحظات منطقه‌ای و جهانی داشت و در بین دو ابرقدرت با یکی متحد شد که آمریکا بود. از طرف دیگر به اعتقادات مذهبی مردم و مراجع تقلید احترام می‌گذاشت اما مذهب را در اداره جامعه دخیل نمی‌کرد. اگر قرار است اکنون ملاحظات حکومتی شاه را به رسمیت بشناسند، چرا انقلاب کردند؟ چرا شاه را سرنگون کردند؟ ممکن است ادعا کنند که شاه موجب عقب‌ماندگی کشور و هدف انقلاب پیشرفت و توسعه کشور بود (یک هدف لائیک). در این صورت باید توضیح بدهند که شاه به‌عنوان متحد آمریکا چگونه از توسعه وارداتی (که هم اکنون مورد اعتقاد آنهاست) ناتوان بوده است. در عین حال عده‌ای از آنها خواهند گفت هدف اصلی انقلاب، آزادی و دموکراسی بوده است. شواهد زیادی وجود دارد که این ادعا دروغی بیش نیست و ادعای آزادی و دموکراسی‌خواهی برای دهان این مدعیان بسیار بزرگ است. حال با این مقدمه به بررسی کلی موضع این افراد در مورد مبانی نظام -اسلامیت و جمهوریت- و آرمانهای انقلاب می‌پردازیم:

اسلام

در فیلم انتخاباتی مهدی کروبی، همسر مهاجرانی به‌عنوان نماینده زنان سئوال کرد آیا حجت‌الاسلام‌والمسلمین کروبی به اجباری بودن حجاب برای زنان معتقد است؟ جواب کروبی کمی مبهم بود اما معنی لازم را می‌داد. در ویژه‌نامه موسسسه تنظیم و نشر آثار امام با عنوان "متن مقدس، راه ماندگار"موسوی خوئینی‌ها دوست و هم‌فرقه سابق کروبی، یکی از اشتباهات انقلاب را اجباری کردن حجاب برشمرد. در انتخابات قبلی، در تبلیغات هاشمی رفسنجانی هم سعی می‌شد وجهه‌ای در برابر اسلام احمدی‌نژاد که در تبلیغات آنها خشک و خشن بود برای او ایجاد کنند . در همان انتخابات مصطفی معین با غلظتی و شدت شعارهای لیبرالی داد و شعار خود را جامعه بدون سانسور اعلام کرد- یعنی چیزی که حتی در مورد شبکه‌های تلوزیونی در آمریکا هم واقعیت ندارد و بسیاری از صحنه‌ها و الفاظ که در سینما وجود دارد در سریال‌های تلویزیونی شان وجود ندارد و پخش نمی‌شود. میرحسین موسوی که ابتدا با ملاحظه حزب‌اللهی‌هایی که شاید جذب او شوند به میدان آمد در ادامه علائم مختلف و روشنی ارسال کرد که فاصله خود را با عرف مذهبی‌ها نشان دهد. در تبلیغات به سبک نوجوانهای خیابان دست همسر خود را می‌گرفت و همانند خاتمی و دیگران تلاش کرد وجهه اسلامی و مذهبی‌اش پررنگ نشود. چرا همه این افراد تلاش می‌کنند مذهبی و حزب‌اللهی (به مفهوم جاافتاده در اذهان) تلقی نشوند یا میان خود و مذهبی متعارف تفاوت ایجاد کنند؟ جواب پرطمطراق آنها را می‌دانیم. بعضی‌شان وقیحانه مدعی می‌شوند که به اسلام ناب معتقدند و نه اسلام قشری و متحجر. وقاحت این ادعا از آنجاست که به هیچیک از شاخصه‌های اصلی اسلام ناب از استکبار‌ستیزی گرفته تا عدالت‌طلبی و مبارزه با اشرافیت اعتقادی ندارند و اسلام ناب مورد ادعایشان جز چند لاابالی‌گری و عشوه برای جلب نظر اقشار غیرمتدین چیزی ندارد. توضیح متداول‌تر در میان آنها این است که دلسوز اسلام‌اند و با استدلالی بر این پایه که چرا باید اسلام را این گونه و آن گونه جلوه بدهیم اعمال خود را توجیه می‌کنند و مذهبی‌ها و حزب‌اللهی‌ها را به قشری‌گری و تحجر متهم می‌کنند. این طرز فکر مبتنی بر تقسیم‌بندی عامیانه‌‌ای است که اسلام را به دو نوع خشک و تر تقسیم می‌کند. اسلام خشک، اسلام مذهبی‌های قشری است و اسلام تر اسلام این حضرات! تقسیم‌بندی موجود در ذهن این حضرات انقلابی سابق چیزی بیش از این نیست و اینکه تقسیم‌بندی امام (اسلام ناب و اسلام آمریکایی) را به دو نوع اسلام خشک و تر تقلیل داده‌اند خود نشانه دیگری از انحطاط فکری است. این تقسیم بندی (اسلام خشک و اسلام تر) مناسب یک اسلام فردی است و حال آنکه تنها در فرض سیاسی دیدن اسلام می‌توان آنرا به اسلام ناب و اسلام آمریکایی تقسیم کرد. گذشته از این تقسیم‌بندی امام از لحاظ واژگانی هم نامطلوب است. تا کی قرار است نام یک کشور تاثیرگذار در جهان به‌عنوان نماد ننگ و پلیدی در عبارات و واژگان ما باقی بماند؟

پیش‌فرض ذهنی این حضرات درباره جامعه آن است که مردم از اسلام خسته و گریزانند. خواهند گفت مردم از اسلام گریزان نیستند از اسلام به شکلی که ارائه می‌شود گریزانند. می‌گوییم درست است؛ اما از منظری صددرصد متفاوت با آن چیزی که این حضرات تصور کرده‌اند. اولا این یک پیش‌فرض تهرانی و به‌طور خاص‌تر اشرافی و شمال‌شهری است اما از آن گذشته اگر مدعی اسلام واقعی‌اند توضیح‌المسائل خود را منتشر کنند تا ما هم آگاه شویم؟ حرف‌های کلی همچون اسلام قشری و غیره و جملاتی از امام کفایت نمی‌کند – چون رساله و سیره امام پیش روست. برخورد امام در مورد فردی که اوشین را الگوی خود نامیده بود و گریم زن توسط مرد و غیره – چیزهایی است که اتفاقا خود حضرات راوی آن بوده‌اند. اما اگر به این نظریه لیبرال رسیده‌اند که مردم را آزاد بگذارند که خودشان انتخاب کنند و در فضای آزاد، دینداری بیشتر رشد می‌کند آنگاه باید ابتدا مبانی فقهی این نظریه را بیان کنند (در فقه شیعه استحسان و استصلاح وجود ندارد) و سپس تفاوت خود را با شاه که همین نظریه را اجرا می‌کرد، توضیح دهند. شاه به اعمال مذهبی (برخلاف پدرش) آزادی داد و فضایی ایجاد کرد که نمازخوان، نمازخوان باشد و بی‌حجاب بی‌حجاب. آیا حاضرند به مجرد یک ظن یا حدس و گمان در مورد جامعه، از داعیه‌های اسلامی عقب‌نشینی کنند؟ اگر چنین باشد (که هست) ادعای آغازین این نوشته اثبات می شود که ایشان خواسته‌ای جز یک حکومت بی‌دردسر بر مردم ندارند.

یک گام بلند برای حکومت آسان و بی‌دردرسر خلاص کردن خود از مسوولیت اسلام و نشر تعالیم و احکام آن و نظارت اسلامی بر جامعه است؛ آن هم وقتی پیش‌فرض ذهنی این باشد که جامعه از اسلام به عذاب آمده است. فایده دیگرش آن است که می‌توان با تقلیل مسائل به این مساله خود را از بسیاری مسائل دشوار دیگر همچون عدالت هم رهانید. البته رای مردم به احمدی‌نژاد نشان می‌دهد که مردم با مذهب و اسلام مشکلی ندارند. احمدی‌نژاد در دوره قبل و اخیر تنها کاندیدایی بود که در تبلیغات سعی نمی‌کرد از اسلام و عرف مذهبی و حزب‌اللهی فاصله بگیرد و علائمی مشابه رقبایش ارسال کند. حتی اگر بر ادعای دروغ خود درباره مخدوش بودن این انتخابات پا بفشارند، انتخابات قبلی نشان داد که برای مردم عدالت و مبارزه با فساد و اشرافیت بسیار مهمتر از ژست‌های کودکانه حضرات برای فریفتن دختر و پسرهای خیابان‌گرد است. حال آنکه در آن دوره، تبلیغات روی طالبانی‌بودن احمدی‌نژاد و چاقوی موکت‌بری و حصار کشیدن میان مرد و زن در پیاده‌روها متمرکز بود. انتخابات اخیر به کلی بنیان این طرز فکر را فرو ریخت و اعتراف کنند یا نکنند باید بپذیرند که اقلیت خاموش به دنبال رقص و دوست‌دختربازی و آزادی حجاب نیست بلکه مسائل جدی‌تری را مطالبه می‌کند. شاهد مهم دیگر فضاحت آرای باطله است. جناح کمتر از آراء باطله که تندروترین حامیان و مبلغان ضددین را در پشت خود داشت و از آزادی بی‌حجابی سخن گفت و لیبرالهای شناخته شده از آن حمایت کردند، در اغلب صندوقها کمتر از تعداد انگشتان دست رای آورد.

علاوه‌بر نوع تبلیغات انتخاباتی، شاهد دیگر اسلام‌گریزی حضرات نقش و موضع آنها در آشوبهاست. ولی فقیه نماد و ضامن اسلامیت نظام است. مقام معظم رهبری پس از امام یگانه پاسبان اصول و آرمانهای اسلامی مورد تاکید امام بوده است و این وظیفه خطیر را در طول سالیانی انجام داده که حضرات یک به یک و فوج فوج به فکر محاسبه هزینه- فایده برای دفاع از فلسطین و مبارزه با استکبار افتاده‌اند. در مجامع و رسانه‌های بین‌المللی از رهبر انقلاب با عناوینی همچون رهبر مذهبی ایران یا رهبر دینی ایران یاد می‌شود. مسلما وجهه مذهبی و اسلامی نظام، مقام ولایت فقیه و مقام معظم رهبری است. نافرمانی از ولی فقیه و قیام علیه او بارزترین حرکت و اقدام ضد اسلامی است که حضرات مرتکب شدند. در این میان موسوی احساس رسالت و ماموریت الهی کرد و بیانیه هایی مطنطن خطاب به ملت ایران صادر کرد که رگه‌های "احساس امام بودن" در آنها مشهود بود. در این بیانیه‌ها حتی بر سر نظام و انقلاب منت گذاشت که نمی‌خواهد وارد فاز ساختارشکنی (خشونت) شود و به همان‌گونه که رجوی امام را تهدید ضمنی می‌کرد تهدید نمود. هدف ابتدایی او شاید قدرت‌نمایی و فشار بر رهبر انقلاب بود؛ اما پس از موضع‌گیری صریح ایشان که قرار نیست رای مردم را ابطال کند، وارد فاز براندازی شد و تنها کارهایی را نکرد که قدرت و توان آن را نداشت. حتی پس از فروکشیدن آشوب از تمام ظرفیتها برای دهن‌کجی به نظام و مقام معظم رهبری استفاده کرد. دختر فراری را دختر شهیدی که به دست نظام کشته شده جا زد و برای او ختم گرفت، گور دست‌جمعی کشف کرد، نماز جمعه را به مجمع بی‌نمازهای طرفدارش تبدیل کرد و در روز قدس شعار نه غزه، نه لبنان سر داد. اینکه گفته شود اینها حرف هواداران ناآگاه او بوده و نه خودش، اشتباه است و توضیح داده خواهد شد.

برای چنین فردی و حامیان و محرکانش اسلام چه ارزشی دارد؟ در آن حد که عده‌ای بی‌نماز و حجاب بر بامها علیه نظام اسلامی تکبیر بگویند! ولی‌فقیهی مقبول اینهاست که به خواست آنها (کودتا علیه رای مردم) تن بدهد یا چون یک مرجع تقلید که به دست‌بوسی‌اش بروند بی‌خاصیت باشد. ولی فقیه از نظر آنها حداکثر یک مقام قانونی است که قانون به او اختیاراتی داده، نه یک مقام شرعی و دینی و ولایت‌فقیه نه از اصول انقلاب است و نه مهمتر از هر بند دیگر قانون اساسی، که یک قانون بشری قابل اصلاح است.

پس از بانیان و حامیان صریح آشوبها، باید مواضع و شکل موضع‌گیری‌ها را مورد توجه قرار داد. امروز ممکن است از "وحدت" و "مصالح نظام" سخن بگویند اما این وقتی است که تیرشان به سنگ خورده و کاری از پیش نبرده‌اند. (البته باید یادآوری کرد که مسلما مصالح کشور مد نظر این جریان هست و عقلای آنها می‌دانند که عواقب مصیبت‌بار سقوط نظام بیش از هر کس متوجه خود آنها خواهد شد و آنها هستند که تعقیب و محاکمه می‌شوند، اما متاسفانه چنین دغدغه‌هایی دخلی به اسلام و انقلاب ندارد.)

بی‌اعتنایی و ایستادن در برابر ولی‌فقیه تنها وجهه سران این آشوبها نبود. کراهت از مذهبی‌ها و شیفته‌شدن به اقشار غیرمذهبی که حضور اصلی را در آشوبها داشتند نشان‌دهنده جایگاه و احترامی است که مذهب در ذهنیت آنها دارد. مصاحبه رهنورد با بی‌بی‌سی نشان داد که خود آنها هم به یک تفکیک ذهنی میان هواردانشان و هواداران احمدی‌نژاد معتقدند. او در مصاحبه‌اش از عبارت "تیپهای خاص که اول صبح رای می‌دهند" صحبت کرد و مقصودش قشر مذهبی و حزب‌اللهی بود که رای دادن را به فتوای امام تکلیف شرعی می‌داند و اول صبح رای می‌دهند و در همه صحنه‌های دفاع از انقلاب در صف اول هستند. این حرف البته دروغ بود، اما به آگاهی از ذهنیت آنها کمک کرد.

پس از سران و گردانندگان آشوبها افراد دیگری قرار دارند که مواضعی گرفتند یا سکوت کردند. سه نوع موضع‌گیری مشابه وجود داشت: سکوت، موضع میانه و مخالفت با تاخیر زیاد. سکوت‌کنندگان (که تعدادشان کم هم نبود) یا در باطن موافق آشوبها بودند یا از این آشوبها احساس خطر بزرگی نکردند. از دو حالت خارج نیست: یا احساس خطر نکرده‌اند یا خطر را متوجه چیزی دیده‌اند که برای آنها اهمیت نداشته است؛ به این شکل که دعوای دو طرف(!) متخاصم است و به من ربطی ندارد. یا دعوای دو دسته مومن است که امیدوارم به خوبی و خوشی رفع شود. در این میان، فرض ضمنی بی‌اهمیتی یا کم‌اهمیتی نظام و رهبری و برابر فرض شدن آنها با آشوبگران است؛ آن هم وقتی که رهبر انقلاب دقیقا نظر خود را اعلام کرده‌است. در فرض اول یعنی کوچک دیدن مساله و عدم احساس خطر، باید دید آیا شخص مورد نظر در موارد بی اهمیت تری فریاد بر نیاورده باشد. کسانی که مرتبا در رسانه‌ها حاضر بوده و در هر مساله کوچک و بزرگ اظهار نظر می‌کرده‌اند و ناگهان در میانه این آشوب سکوت اختیار کرده‌اند به دسته قبلی (بی‌اهمیت شمرندگان نظام اسلامی) ملحق می‌شوند. هر دو دسته نشان می‌دهند که حمیت و دغدغه لازم را ندارند و در مواقع حساس، نسبت به اینکه اسلام و انقلاب چه سرنوشتی پیدا کند اهمیتی نمی‌دهند و دلی نمی‌سوزانند.

دسته دوم کسانی هستند که مواضع میانه گرفتند. طرز فکر این دسته هم با دسته اول تفاوتی ندارد و اینها هم انقلاب و کشور را با یک گروه زیاده‌خواه هم‌سنگ قرار داده‌اند؛ یعنی دو طرفی که یا هر دو محق‌اند یا هر دو ناحق. از این رذیلانه‌تر انگیزه بعضی برای کسب نوعی جایگاه پدری و ماهی‌گرفتن از آب گل‌آلود است. مواضع نعل و میخی بعضی از برادران اصولگرا و رئیس مجلس و بعضی از علما در بحبوحه آشوب نمونه این مواضع میانه است. نمونه دیگر سخنان یکی از خطبای جمعه تهران بود که در اوضاع در هم و پر آشوب مدتی طولانی از خطبه‌اش را به مساله "لمز" و عیب‌جویی و نکوهش آن اختصاص داد و به آشوبها تنها در حد جمله‌ای کلی و مبهم اشاره کرد. عیب‌جویی البته بد است اما کل این بحث ناظر به عیب‌جویی از یک شخص و به اصطلاح اینان یک استوانه نظام بود اما در آن سو کل اسلام و نظام مورد هجمه قرار گرفته بود و درخور بیش از جمله‌ای نشد.

مخالفت‌های با تاخیر هم ارزش زیادی ندارند. رئیس مجلس پس از بیست روز از موضع‌گیری و تحلیل‌های رهبر انقلاب از وقایع گذشته، به یک کشف علمی رسید که چون اتفاق مهمی از تلوزیون پخش شد. ایشان کشف کرده بود که بیگانگان در آشوبها دست داشته‌اند. سخنان او در مجلس درباره تبعیت از ولایت تا قبل از خطای احمدی‌نژاد و تاخیر در عزل مشایی بیان نشد و پس از این اتفاق بود که قالیباف هم از ضرورت تبعیت از ولایت سخن گفت.

به‌عنوان تکمله مطلب اشاره به نکته دیگری لازم به نظر می‌رسد و آن ظهور نوعی فقاهت معوج است. این نوع فقاهت که در دوران امام هم وجود داشت و پس از آن در منش و رویه افراد دیگری متجلی شد. این فقاهت معوج و منکوس مربوط به بعضی فقهای شناخته شده است که اتفاقا از فقهای دیگر سیاسی‌ترند اما رفتار و سلوک سیاسی‌شان کاملا بی‌ارتباط یا حتی متضاد با فقه و اسلامیتی است که درس می‌دهند و می‌نگارند. این افراد در همه برهه‌ها پناهگاه گروهکها، جریانهای فتنه‌گر علیه اسلام و انقلاب و نقطه امید لیبرالهایی بوده‌اند که به انقلاب اسلامی و اسلام سیاسی مورد نظر امام اعتقادی ندارند. تعصبات و کینه‌های حزبی که نمی‌تواند مناسب شان یک فقیه باشد بر کل زندگی سیاسی این افراد سیطره دارد. این سکولاریسم از نوع دیگر است که با فقیهی که به سیاست کاری ندارد تفاوت دارد. این افراد به سیاست کار دارند اما در جهتی مخالف اسلام و اسلامیت نظام و در سکوتها و اظهارنظرها این جهت را دنبال می‌کنند. افراد و رسانه‌های دور و بر اینها نه‌تنها مجسمه‌های تدین و فقاهت نیستند که برعکس، تمام اهتمام و آرمان سیاسی آنها کمرنگ کردن و تضعیف اسلامیت نظام است. به هر حال از یک فقیه انتظار می‌رود که تحکیم پایه‌های فقاهت و اسلامیت دغدغه اولش باشد و پیشتاز یا حامی حرکت‌های غیراسلامی و لیبرالی نباشد. یکی از این افراد که سالها مساله‌گوی فقهی رادیو بود و مشاهده نشد که به رهبر انقلاب چنان ارادتی نشان دهد در همه جا چون مریدی همراه خاتمی بود، حال آنکه از لحاظ سن و سابقه از خاتمی برجسته‌تر بود. از تعارفات و بازیهای لفظی که بگذریم مسلما اسلامیت و اسلامگرایی پررنگ‌ترین وجهه خاتمی نبود و شعارهایی مترقی همچون جمهوری ایرانی و نیم کرور انقلابی لیبرال شده از میراث‌های دوره او و متاثر از آموزه های اوست. با این حال یک فقیه مکرم پر سن و سال و باسابقه ، چنان به او و خط مشی او ارادت می‌ورزید که گویی گمشده دیرین خود را پیدا کرده است.