نگاهی به آخرین جبهه‌بندی درون انقلاب(2)

رضا زاده محمدی

 

جمهوریت
انتخابات اخیر رسوایی بزرگ مدعیان جمهوریت بود. سالها بود که این گروه عده‌ای را به غیر معتقدد به جمهوریت و معتقد به حکومت اسلامی معرفی می‌کردند و از میان سخنرانی‌ها و نوشته‌های این و آن دلالت‌هایی از چنین اعتقاد مجرمانه‌ای بیرون می‌کشیدند. همه این حرفها از آنجا نشات می‌گرفت که تصور می‌کردند مردم عشق زائد‌الوصفی به این حضرات دارند و هر گاه رای‌گیری شود به آنها رای می‌دهند. در این انتخابات به مانند رهبران فکری اروپائی‌شان بی‌طاقتی خود را در مقابل جمهوریتی که به اینها رای ندهد، نشان دادند. تفاوت آن است که غربی‌ها نتایج انتخابات غزه و ونزوئلا را می‌پذیرند و می‌پذیرند که حماس رای آورده و هم‌اکنون در رسانه‌های خود از موسوی و کروبی با عنوان "بازندگان انتخابات" ( The defeated presidential candidates )[1] نام می‌برند. از نگاه این عده "جمهور"ی که این افراد و جریانها را نشناسد اصلا جمهور نیست و اصلا حق رای ندارد. مگر می‌توان با خلق و خوی اشرافی و جدایی کامل از مردم در اعتقاد کسی مردم‌گرایی و جمهوریت‌خواهی واقعی به‌وجود آید؟ مردمی که این حضرات سالها از آنها دم زده‌اند یک مردم ذهنی است که واقعیت خارجی ندارد. چنان مردمی همواره به این افراد رای می‌دهند که شیفته بزرگان و اشراف و زندگی اشرافی آنهاست، چیزی جز آسایش فردی نمی‌طلبد، دین‌گریز است و آنچه را به‌عنوان اسلام شناخته می‌شود، با اکراه دوست دارد؛ مگر آن که نسخه‌ای باز اقسامی از فسق را مجاز می‌شمارد، ارائه شود. دیگر مردم از افکار و شعارهای انقلابی خسته شده‌اند و مبارزه با استکبار آنها را خسته کرده است.

خاتمی معتقد بود و می‌گفت خواسته تاریخی ملت ایران استقلال، آزادی و پیشرفت است. البته استقلال هم به اهمیت دو مورد بعدی نبود و می‌توانست فدای دو مورد بعدی شود. موسوی ابتدا شعارهای محدودی درباره سازمان مدیریت و قانونگرایی داشت اما خود به خود یا متاثر از اطرافیان لیبرالش حرفهایی زد که داخل این چارچوب بود. این یک استراتژی انتخاباتی بود مبتنی بر اینکه اکثریت خاموشی از ملت ایران اعتقادات فوق را دارد و تنها به این شعارها رای می‌دهد.

مجموعه اتهامات اینها به انتخابات قابل توجه و تامل است که اگر به آن دقت کنند بهترین دلیل است بر اینکه شناختی از مردم ندارند. این ادعا که مردمی این حضرات و اندیشه‌های مترقی‌شان را به یک گونی سیب‌زمینی و پشیزی پول سهام فروخته باشند نشان‌دهنده آن است که در میان مردم چه ارزش و چه جایگاهی دارند. البته این هم دروغ است و اگر راست بود مردم به کروبی رای می‌دادند که ماهی 70 هزار تومان به هر ایرانی می‌داد. اما اگر اعتقادشان این است پس چرا هشت سال بیست میلیون رای مردم به خاتمی را به نفع اندیشه های لیبرالی و امیال قسمتی از مردم تهران مصادره کرده و دغدغه های خاتمی را دغدغه همه مردم ایران قرار دادند؟ آیا این استبداد و دیکتاتوری نیست؟

اتهام دیگرشان که مضحک‌تر است توهین به بزرگان نظام است. در واقع این اعترافی است به اینکه اصلا به آزادی واقعی بیان اعتقاد ندارند. آن آزادی بیانی مطلوب است که مرگ بر آمریکا و افکار امام و مقدسات را زیر سوال ببرد که عین پیشرفت و روشن‌اندیشی است! اما اگر مقدسات حضرات و حوزه های اشرافی و انحصاری‌شان را زیر سوال ببرد همان آزادی فاسد و مخرب است.

در این میان دست و پاهایی هم می‌زنند که نزاع اصلی انتخابات را نزاع آزادی‌خواهی و اختناق جلوه دهند. موسوی اکنون که قدرتی ندارد از روزنامه ها و خبرگزاریهای مخالفش به دادگاه شکایت کرده است. برخوردها و میزان تحملش نسبت به تنها روزنامه مخالف دوره نخست‌وزیری گواه دیگری است. در دوره انتخابات در واکنش به کوچکترین انتقاد از ساحت مقدسش در تلویزیون به شدت داد و فریاد کرد و نشان داد که در پس آن متانت و ادب چه نهفته است. اگر یک میلیونیوم فحشها و اهانت‌هایی که همه‌روزه به احمدی‌نژاد داده می‌شود به او یا فلان استوانه مقدس گفته می‌شد، همه را به صلابه می‌کشیدند؛ چنانکه سعی کردند بکشند. اصلا به فرض که به شخصیت حضرات به ناحق اهانت شده باشد، آیا باید انتخابات باطل شود؟ در کدام کشور غربی که دموکراسی‌اش کعبه آمال مورد ادعای آقایان است در انتخاباتها به هم توهین نمی‌کنند و در کدامیک، پس از انتخابات به برنده تبریک نمی‌گویند؟ چه بهتر که در کنار فضل‌فروشی و نطق و ادعا از اندک تربیت سیاسی مورد نیاز برای دموکراسی مورد ادعایشان برخوردار شوند.

موسوی می‌گوید باید به ما طبق قانون حق تجمع بدهند. به هیچکس به اندازه موسوی و هوادارانش از اول انقلاب تاکنون اجازه تجمع و فعالیت خیابانی داده نشد. تجمع پس از انتخابات چه معنی و چه دستاوردی دارد؟ به فرض که سیزده میلیون تجمع کردند و همه خیابانهای کشور پر شد؟ این آیا نشان می‌دهد که رای آورده‌اند؟ در کدام کشور، نمونه چنین تجمعی سابقه داشته و مگر غیرقانونی برگزارش نکردند؟ این خواسته‌ای برای جمهوریت است یا ایجاد نفاق و دودستگی در کشور و اعمال فشار و کودتا؟ اگر در آمریکا کاندیدای شکست‌خورده‌ای چنین تجمعی درخواست کند (تقریبا نصف رای دهنگان) و همه را به نافرمانی مدنی فرا خواند چه اتفاقی در این کشور می افتد؟ آقای موسوی به‌عنوان یک مدعی فرهیختگی آیا میداند که در هر کشور تجمع، قانون و محدودیت دارد و رئیس‌جمهور آمریکا حتی می تواند اعتصابهای صنفی را با دستور خود به تاخیر اندازد و در بعضی اصناف اصولا اعتصاب ممنوع است؟
مساله چیز دیگری است. نوعی مدیریت اشرافی و از بالا مورد اعتقاد همه این افراد و رجال است؛ یعنی همان مدیریتی که در دوره شاه مورد اعتقاد بود. عطاءالله مهاجرانی که در بلندگوی کفار علیه نظام اسلامی کلمات قصار می‌پراند در پایان دوره هشت ساله هاشمی به‌شدت به دنبال آن بود که قانون اساسی عوض شود و آقای هاشمی بتواند دوره دیگری هم کاندیدا شود. چنین آدم اشرافی و فاسدی هم اکنون به ما درس دموکراسی و جمهوریت می‌دهد.

آرمانها و ارزشها
وقتی نه به جمهوریت و نه به اسلامیت معتقد نباشند از کدام دسته آرمانها و ارزشها تبعیت می‌کنند؟ حمیت‌های جاهلانه قبیلگی و باندی راهنمای عمل بسیاری از اینهاست و حتی آنها را به فداکاری‌هایی وامی‌دارد. اما اینگونه اقدامات نشانه‌ای از اعتقاد به آرمانی والا نیست.
آزادی؟ بزرگان این جریان سابقه روشنی از استبداد و اختناق در دوره تصدی خود را در کارنامه دارند اما از نگاه دیگر اولین نداهای آزادیخواهی و گرایشهای لیبرالی که در میان نیروهای انقلاب پدید آمده، در میان عده ای از تندروترین‌های موسوم به چپ و با سوابق اطلاعاتی و امنیتی پدیدار شد. آیا اینها فضیل عیاضهایی بودند که توبه کرده‌اند؟ خویی از پنجه آهنین چپ و سرکوب هر فکر مخالف از ابتدا در اینها وجود داشت و هم‌اکنون هم وجود دارد.
موسوی می‌گوید بعضی به دنبال پرونده‌سازی و ایجاد نفرت‌اند. اتفاقا اولین و قهارترین پرونده‌سازها، افراد موسوم به چپ و دوستان قبلی و فعلی موسوی‌اند. این افراد برای هر فردی پرونده‌ای دارند و در مورد هر فرد کارنامه‌ای دقیق از و اعمال جزئی او را از برند تا این حد که در کدام جلسات انجمن حجتیه شرکت کرده و در کدام گوشه کدام خیابان درباره شریعتی چه گفته است. در دوره دوم خرداد که مجالی یافتند به فاشیستی‌ترین روش و با تمام توان سعی کردند هر اندیشه و اظهار نظر مخالف را در نطفه خفه کنند. واکنشهای عصبی آنها به هر اظهار نظر و ضد امام جلوه دادن و رسوا کردن نیروهای انقلابی که با آنها هم نظر نبودند و تفتیش عقاید و بل گرفتن از واژگان این و آن سابقه پرباری از آزادیخواهی را در کارنامه آنها ثبت کرده است.

عدالتخواهی؟ این افراد اولین منادیان بودند اما به اعتقاد فعلی خودشان و اذناب‌شان که سینه‌چاکان کامل اقتصاد سرمایه‌داری شده‌اند، سیاست‌های چپ و سوسیالیستی مورد اعتقادشان در اول انقلاب به کشور لطمه زده است. هر چه که بوده دیگر به عدالت اعتقادی ندارند و به کار بردن کلماتی همچون گداپروری نشان می‌دهد که با روزهایی که مخالفان کوپن را به هزاران انگ متهم می‌کردند چقدر فاصله گرفته‌اند. در زمینه استکبارستیزی، اینها همان فاتحان لانه‌اند. هم‌اکنون پیدا کردن کسی که در میان اینها حتی به مبارزه با اسرائیل اعتقاد داشته باشد کاری دشوار است. در دوره خاتمی دنباله‌های آنها در برهه حمله امریکا به افغانستان مواضع تندی گرفتند که چرا ایران فرصت طلایی همکاری برای کشتار مردم افغانستان و اتحاد با آمریکا را از دست داده و پایگاه نظامی در اختیار آمریکا قرار نمی‌دهد.

موسوی امروز از آبروی ایران می‌گوید. او همان کسی است که در همان برهه طولانی سکوت، در مورد مساله سلمان رشدی اظهار نظر کرد و گفت امام گفته است، دولت هم باید موضع بگیرد. این در واکنش به کلامی از جواد لاریجانی بود که گفته بود فتوای امام در مورد سلمان رشدی به مردم مربوط می شود و نه دولت. لاریجانی‌یی که می‌خواست گشایشی برای دولت آقای هاشمی، دوست امروز آقای موسوی ایجاد کند. اتفاقا الان زمان مناسبی است که امثال جواد لاریجانی که سالها مورد حمله و اتهام این جریان بودند، خاطرات آن سالها و مواضع و اعتقادات دیروز و امروز این حضرات را مورد پرسش قرار دهند.

توسعه و پیشرفت کشور؟ شاید، اما نه توسعه‌ای مبتنی‌بر تفکر نه شرقی نه غربی و خودکفایی که امام مطرح کرد. می‌گویند چرا باید با جهان در بیفتیم و تحریم بشویم و نتوانیم پیشرفت کنیم؟ این سوال و طرز فکر توسعه ای این حضرات است که اکنون صریحا بیان می‌کنند. شاه و رضاشاه هم به همین شکل از توسعه معتقد بودند و اتفاقا از دوره رضاشاه به مدد پیمانکاران انگلیسی، پل‌ها و تونل‌های مستحکمی به‌جا مانده است.
ملی‌گرایی؟ در حد نام کوروش و هخامنش و خلیج فارس آری اما نه نوعی از ملی‌گرایی که به انرژی هسته‌ای و مباحث حساس سرایت داده شود.

گفته می‌شود هر کس حق تغییر عقیده دارد اما آیا افرادی که اینچنین تغییر عقیده داده‌اند و از استکبارستیز به سازشکار با اسرائیل تبدیل شده‌اند می‌توانند مقتدای یک قوم باشند؟ در این انتخابات، موسوی احساس یک رسالت بزرگ کرد و هوادارانش را به خیابان کشید. چنین رسالتی مسلما حواریونی هم دارد و داشت. این حواریون به زندان رفتند و چنان علیه خود نطق و اعتراف کردند که در مورد نوع شکنجه اعمال شده داستانها بافته شد. این چگونه شکنجه‌ای است که یک تئوریسین را به نوشتن نامه شش صفحه‌ای می کشاند و یک هماهنگ‌کننده محوری را وامی‌دارد که چنان نطق غرایی علیه خود و دوستانش انجام دهد و اینها چگونه حواریونی هستند که تحمل شکنجه را ندارند؟

شکنجه‌ای در کار نبود. برای چه باید خود را به دردسر می انداختند. برای کدام آرمان؟ یک آرمان الهی؟ یک وظیفه اسلامی و تکلیف دینی؟ زندان را برای کدامین آرمان نداشته‌ای تحمل کنند که ارزشش را داشته باشد؟ چنین آرمانی وجود نداشت و حواریون این رسالت اینگونه از آب در آمدند.

از این منظر نگاه کنیم: موسوی می‌خواست قیام کند و می‌گفت عمرم را کرده‌ام و باکی ندارم(اخلاص). پس از تقلب که بهانه قیام است، به هر حال او از ابتدا به طلب آرمانهایی وارد میدان شده بود. میثاق‌نامه چنان قیامی چیزی در این حد بود: "من برای احیای سازمان مدیریت، شورای پول و اعتبار، ترمیم آبروی ایران در رسانه‌های صهیونیسم بین الملل، اولویت دادن به عراق و افغانستان در برابر ونزوئلا، اول ایران و نه غزه و لبنان، دفاع از حیثیت یک استوانه نظام، جلوگیری از واردات بی‌رویه و مقابله با هاله نور و خرافه برای خدا قیام می‌کنم و در مقابل حکومت اسلامی می‌ایستم و تجمع می‌کنم و تکبیر می‌گویم." این افق نهایی قیامی است که موسوی رهبر آن بوده است و تصور کرده پا جای پای امام می گذارد.

گفته شد که شعار نه غزه - نه لبنان اعتقاد موسوی هم هست. دلیل روشنش آن است که هیچ نظری در مخالفت با آن ابراز نکرده است و به این هواداران افتخار می‌کند. زیر چتر گرفتن و از خود تلقی کردن، بهترین گواه است. همین دلیل کافی است. همه کسانی که از این آشوبگران و تجمعاتشان احساس رضایت دارند به شعارهای این تجمعات هم اعتقاد دارند. اتفاقا شعارهای اخیر این تجمع‌ها آیینه درونیات حضرات بود. بیشترین حمله‌ها به احمدی نژاد در طول این سالها به خاطر مواضعش در مورد اسرائیل بود و موسوی بیشترین حمله را به حضور او در مجمع ضدنژادپرستی و انتقاد از نژادپرستی اسرائیل کرد. در نطق انتخاباتی‌اش در تلوزیون هم به جهان اسلام علائم کافی ارسال کرد که معتقد به "اول ایران" است. اولین بار که احمدی‌نژاد جمله‌ای از امام درباره ضرورت از بین رفتن اسرائیل را تکرار کرد چنان مورد حمله قرار گرفت که گویی امام هرگز چنان جمله‌ای نگفته است. اولین واکنش شدیداللحن و توهین‌آمیز را خاتمی کرد. اتفاقا یکی از انگیزه‌های اجماع جناح‌های پشت سر موسوی، مواضع احمدی‌نژاد در حوزه مبارزه با اسرائیل بود. مسلما نباید انتظار داشت که با آن پیشینه از مواضع امام و آن همه پلیدی اسرائیل، صریحا نظر خود را بیان کنند اما عجالتا حرفها و استدلال‌هایی از این دست که نباید بی‌خود هزینه پرداخت کنیم یا حرف مصطفی میعن در انتخابات قبل که "نباید کاسه داغ تر از آش باشیم" از آنها شنیده می‌شود.

دنباله‌های وقیح‌تر آنها صریح‌تر اظهار نظر می‌کنند. شوکران اصلاح عبدالله نوری و ارائه تحلیل در مقصر جلوه دادن حزب الله و حماس در جنگ های 33 روزه و 22 روزه، مثالهای آن است. این لایه‌ها زیر چتر حمایت لایه‌های معتدل‌تر و موجه‌تری قرار می‌گیرند که از این گونه مواضع ابراز انزجار نمی‌کنند و دارندگان چنان مواضع را همچنان دلسوز انقلاب و یار امام می‌خوانند. در مورد شعار "جمهوری ایرانی" هم وضع به همین منوال است و میزان اعتقاد این افراد و جریانها به اسلام و اسلامیت توضیح داده شد.

نشانه مهم دیگر آن است که از آدمهایی با آن سبک زندگی و جایگاه طبقاتی که اکنون از آن برخوردارند، انتظار انقلابی‌گری و آرمان‌گرایی نمی‌رود. اخیرا تظاهرات اشرافی خود را رسانه‌ای کرده‌اند و مشعوف از لطمه‌ای که به کشور زده‌اند برای خاتمی 66 ساله جشن تولد گرفتند. لازمه انقلابی‌گری آزادی از تعلقات است و این چیزی نیست که این انقلابی‌های سابق اکنون هم از آن برخوردار باشند. نشانه‌های این تغییر را می‌توان در نسل دوم این حضرات (فرزندانشان) مشاهده کرد. شاید نتوان تعمیم کامل داد، اما به نظر شما تصویری که این آدمهای برج‌ عاج‌نشین از جامعه دارند از کجا بدست می‌آید؟ چرا همواره فکر می‌کنند مردم از دین و انقلاب خسته‌اند؟ جز آن است که قسمت زیادی از این تصور را در فرزندان خود مشاهده می‌کنند؛ فرزندانی بین‌المللی شده که پایی در ایران و پایی در خارج، دلبستگی و میلی به زیستن در این کشور ندارند؟ چرا کمتر شنیده‌اید که فرزند فلان رجل سیاسی خود را وقف فلان فعالیتهای دینی یا انقلابی کرده باشد. چرا آنها را تنها در پستهای اجرایی و مناصب پولساز می بینید؟ این فرزندان تعالیم خود را از کجا می‌گیرند؟ مسلما پدران گرامی در حوزه شخصی خود مجسمه‌های دیانت و انقلابی‌گری نیستند و الگوهای دیگری ارائه می‌دهند. چرا فرزندان حزب‌اللهی‌های کوچه و بازار و طبقات متوسط و فقیر، مذهبی و حزب اللهی می‌شوند و دلبندهای حضرات، اینجا و آنجا فضاحت و رسوایی خلق می‌کنند؟

وضع فعلی آن انقلابی‌ها، آن اشغالگران لانه، آن خطبای عدالت که به اشراف و مستبدان و سازشکاران فعلی که دکترین‌های شاه را می‌پذیرند تبدیل شده‌اند هم به قشر حزب‌اللهی هشدار می‌دهد و هم توصیه می‌کند. هشدار آن است که هر کس باید نگران آینده خود باشد و زیاد به آینده خود مطمئن نباشد. توصیه‌ای که می‌کند تقویت روح اعتماد به نفس و استقلال در قشر حزب‌اللهی است که دیگر منتظر مقتدا و راهنما از میان رجال سیاسی کشور نباشند و به خود اتکا کنند و به این جمله امام که میزان حال فعلی افراد است ایمان بیاورند. توصیه دیگر حضور فعال در همه صحنه‌های سیاسی است. نمونه موسوی نشان داد که سکوت و کناره‌گیری و ترشی انداختن 20 ساله روش خوبی برای آرمانگرا ماندن نیست و با تلنگری تمام تصورات قبلی فرو می‌ریزد و فرد از کسی که حتی حزب اللهی ها به او نظر مثبت داشتند به دشمن نظام و مجسمه‌ای از حقد و کینه نسبت به نهادهای نظام تبدیل می‌شود. باید بدون منزه‌طلبی و توقع پیدا شدن انسان کامل به عمل پرداخت و تا حد امکان در برابر وقاحت مخالفان از افرادی که صلاحیت و تعهد نسبی دارند دفاع کرد.

مسلما احمدی نژاد فرد کاملی نیست اما قضاوت در مورد اشکالات او در رده و رتبه‌ای بسیار بالاتر از چارچوب‌های این مدعیان متکبر، امکانپذیر است. در واقع ایراد گرفتن آنها از احمدی‌نژاد مانند آن است که غیرمسلمان از ولاالضالین مسلمان ایراد بگیرد، چون آنها اصلا چارچوب فکری اسلامی و انقلابی که با آن می توان احمدی نژاد را نقد کرد قبول ندارند. قسمتی از اشکال به عدم اعتماد به نفس حزب اللهی ها باز می‌گردد که به آسانی تحت تاثیر هر ادعا و انتقاد مرعوب می‌شوند و پوسیدگی صف مخالف را از یاد می‌برند. اتفاقا انتقادی اگر به احمدی‌نژاد وارد باشد، متمایل شدن به دکترین‌های اینها در حوزه فرهنگ و سیاست و اقتصاد در برهه‌هایی است و اینهاست که می تواند لطمه بزند، نه آنچه منتقدان غیرانقلابی نقطه ضعف می‌پندارند.