حزب‌دمکرات از رویای ملی‌گرایی‌ تا‌واقعیت اضمحلال

 

گزارش تابناک: در آستانه سالروز اعدام قاضی محمد، بررسی زمینه تاریخی تأسیس حزب دمکرات کردستان ایران، ضروری می‌نمایاند؛ هرچند از شانزدهم اوت 1945 تأسیس حزب دمکرات کردستان ایران اعلام می‌شود، تا امروز مارس 2010 در ظاهر 65 سال از امتداد بقایای این حزب می‌گذرد که همچنان دوران‌های متمادی را پشت سر می‌گذارد و امروزه، شاید تعداد نفراتش به اندازه شکل‌گیری این حزب در روز نخست نباشد و شاید از هم پاشی آن ملموس‌تر و نمایانتر است؛ اما به هر روی، بررسی 65 سال قدمت را به شش دوران می‌توان تقسیم بندی کرد:

دوران نخست:
زمینه تاریخی تأسیس حزب دمکرات کردستان ایران: در شانزدهم سپتامبر 1942 که در مهاباد کومله ژ.ک (جمعیت احیای کرد) تأسیس شد و تا سال 1944دید و بازدید نمایندگان کردستان در بین کشورهای ترکیه و سوریه و عراق و ایران برقرار بود. در 1944 ناسیونالیسم کردی در عراق و ایران و ترکیه توسعه یافته بود. در دوران اول پیش از نامگذاری «حزب دمکرات کردستان ایران»، نوعی تناقض دیده می‌شود که از سویی شخص قاضی محمد خواهان پای فراتر نهادن از قانون رسمی دولت مرکزی ایران نیست؛ اما از دیگر سو، افراد کومله «ژ.ک» (جمعیت احیای کرد) که در می 1944 پرچم ملی کردستان را با سه رنگ قرمز و سفید و سبز که نشانه خورشیدی هم داشت، بعدها به عنوان پرچم کردستان به اهتزاز درآوردند و نقشه‌ای ترسیم شد که مناطق مورد نظر کردها را نشان می‌داد؛ اما نقشه‌ای غیرواقعی و مبالغه آمیز بود که با هیجان و تعصب بدون منطق سیاسی، آن را به عنوان سرزمین کردستان بزرگ می‌نگریستند.

از طرفی قاضی محمد به نوعی خودگردانی محلی باور دارد و از سوی دیگر در اوت 1944 کومله تصمیم گرفت که برای توسعه با سازمان‌های کردی در مناطق کرد نشین عراق و ترکیه هم ملاقات نمایند و در نقطه ای میان مرز سه کشور ـ مرکز تلاقی ایران و عراق و ترکیه ـ برای تأسیس کردستان بزرگ توافق کردند و به پیمان سه سنور ـ سه مرز ـ شهرت یافت؛ اما همکاری بین سازمان‌های کردی چندان منسجم و موزون نبود.

آنگاه کومله ارتباطش را با شوروی گسترش می‌دهد و شوروی فعالیت تبلیغاتی فرهنگی گسترده ای را در کردستان آغاز می‌کند. قاضی محمد در عین دوستی و رابطه با قوام السلطنه ـ قاضی محمد و برادرش صدر قاضی ـ نماینده مهاباد در مجلس ـ به قوام باور و اعتقاد داشتند ـ و امکان دو، سه بار دیدار با شاه، در اشتباه استراتژیک خود، روانه شوروی می‌شود و از باقروف می‌خواهد که وی را در راستای به دست آوردن خودمختاری کردستان یاری دهند اما باقروف به قاضی محمد قول مساعدت در ابعاد سیاسی و آموزشی را می‌دهد، چون باقروف به استراتژی ترویج نوعی ناسیونالیسم کور توجه و باور داشت.
هرچند در چهاردهم ژوئن 1944 رایزن سفارت شوروی از تهاجم کردها به خوی و ماکو و شاپور خبر می‌دهد و تیمسار جاویدی، فرمانده لشکر سوم به ستاد ارتش می‌نویسد: بهترین اقدام در حال حاضر، ایجاد مانع برای اتحاد کردها است و اتهام غارت و کشتار از طرف کردها متوجه شوروی است.

و البته این گزارش عجولانه، سنگ بنای نگاه امنیتی به کردستان شد و در پرونده ای قرار گرفت که هرگز بسته نشد و برخی از محققان بر این باورند که سفر قاضی محمد به شوروی به هنگام عضویت در کومله ژک ـ در مقطع پیش از اعلام خودمختاری فرقه دمکرات آذربایجان ـ و به دنبال آن، تغییر نام کومله ژک به حزب دمکرات کردستان با توافق روس‌ها بوده است که همگی از طرحی هدفمند برای منافعی مشترک حکایت می‌کند؛
و «اما» کدام منافع؟ هنوز سوال پرسشگران در پاسخ این نوع محققان است! هرچند اقدامات شوروی موجب نگرانی انگلستان و ترکیه شده بود و غارت‌ها و قتل‌هایی که به کردها منسوب می‌شد، از تحریکات ترکیه و انگلستان بود که توسط نیروهای محلی کردستان صورت می‌گرفت.

در سپتامبر 1944 قوام به خلع سلاح کردها می‌اندیشید. سفیر انگلستان هم در کرمانشاه در ظاهر سیاست دخالت نکردن را باور داشت، اما ناگهان بارزانی شهرت یافت و کمیته آزادی وی در 23 فوریه 1945 اعلام وجود کرد و این در حالی است که در پانزدهم فوریه 1945 مردم مهاباد، مرکز پلیس شهر مهاباد را به تصرف خود درآورده و آرشیو آن را تخلیه کردند؛ هرچند بارزانی را حزب هیوا به شهرت رسانده بود، اما وی دیگر نیازی به روشنفکران مزاحم در پیرامون خود نمی‌دید.

در مارس 1945 حزب هیوا (امید) به سفارت آمریکا نامه ای فرستادند و خواهان حمایت آمریکا از تأسیس دولت خودمختار کرد شدند و نسخه‌ای از آن یادداشت هم به سفارت‌های چین و فرانسه و شوروی هم فرستاده شد؛ اما بارزانی توانست جماعت روشنفکر بی سلاح را تحت سایه قرار دهد. هیوا هواخواه ایدئولوژی کمونیستی بود و آشکارا از کمونیسم دفاع می‌کرد و طبعا سفیر آمریکا وقعی به آن نامه ننهاد. هیوا به رفتار تئوکراتیک بارزانی آشنایی داشت اما می‌خواستند که وی ابزاری در راستای رسیدن به هدفشان باشد،‌ولی بارزانی خود راه و چاه را یافته بود.
در آوریل 1945 منطقه بارزان را به ناآرامی کشانید و بارزانی به چند مرکز پلیس حمله کرد و مدتی پس از پایان جنگ دوم جهانی (هشتم می ‌1945) در دهم اوت 1945 قیام بارزان شروع شده بود و عراق برای کنترل عصیان شمال از ترکیه کمک خواست.

هرچند بارزانی پنهانی با میجر مور و کاپیتان استاک گفت‌وگو می‌کرد و در ظاهر امر با نیروهای نظامی بریتانیا و ژنرال رنتن می‌جنگید، نخست وزیر عراق بنا به تأثیر انگلستان تصمیم گرفت که بارزانی را صحنه معادلات سیاسی کردستان حذف کند؛ اما بنا به تحریک انگلستان و فرستاده MI6، بارزانی عازم مهاباد شد تا معادلات روس‌ها و پتانسیل قاضی محمد را به هم بزند و در سیزدهم اکتبر 1945 رادیو عراق اعلام کرد که بارزانی به ایران فرار کرد و قاضی محمد مات و مبهوت میهان ناخوانده را می‌نگریست و با احتیاط به وی خوشامد گفت. هرچند قاضی محمد با مقامات انگلیسی قبلا دیدار کرده بود و همان خواسته‌هایی را که بعدها با روس‌ها مطرح کرد، به زبان راند اما انگلیسی‌ها منتظر اقدام روس‌ها بودند تا از کارت بارزانی سودجویی کنند و بداقبالی قاضی محمد از ورود بارزانی به مهاباد شروع شد و بناچار پذیرفت که او و چند هزار همراهش را را اسکان دهد و با وی هم پیمان باشد.

قاضی محمد پس از بازگشت از شوروی و دیدار با باقروف (شانزدهم اوت 1945) در نشستی با اعضای کومله از ایجاد یک حزب سیاسی به نام حزب دمکرات کردستان ایران خبر داد، زیرا اسم دمکرات به سیاست روز جهان، نزدیک تر و هماهنگ تر بود و اما پشت پرده سیاست شوروی را به سمت حمایت از حکومت ایران علیه کردها بود اما وی وعده باقروف را باور کرد که مساله کردها را پس از جنگ حل و فصل خواهد نمود. اما روس‌ها به نفت توجه داشتند. باقروف از قاضی محمد می‌خواهد که به حزب جدیدالتأسیس دمکرات آذربایجان کمک کند و به آن بپیوندد.

اما در شانزدهم اوت 1945 ناگهان ـ و شاید به خاطر نوعی رقابت ـ تأسیس حزب دمکرات کردستان ایران اعلام می‌شود. کسی از مقامات ایرانی به ویژه دفتر نخست وزیری قوام، باور نداشت که قاضی محمد حزب دمکرات کردستان ایران را اعلام کند اما با شنیدن این خبر، در عراق و ترکیه، کردها به جنب و جوش افتادند. قاضی باور داشت که نباید سرنوشت کردستان به آذربایجان گره بخورد و کردها هویت خاص خود را دارند. گرچه برخی معتقدند که قاضی اصرار داشت که کردها و کومله به دمکرات بپیوندند تا این حزب جدید به عنوان چتری فراگیر جهت دستیابی و رسیدن به استقلال کردستان باشد، اما برخی به شدت آن را مردود می‌دانند.
بنا به اسناد رکن دوم ارتش ایران هدف قاضی نوعی خودگردانی و استقلال داخلی کردها زیر نظر حکومت مرکزی ایران بود، نه استقلال کامل. قاضی محمد به فرستاده آمریکا ـ بنا به سند محرمانه سیا ـ می‌گوید: «شاه از من خواست که وضع ارومیه را پس از شهریور 1320 آرام کنم. وطن من است و نمی‌توانستم نسبت به سوءاستفاده دست نشاندگان روس بی اعتنا باشم که تمامیت ارضی ایران عزیز را به مخاطره بیفکنند. در کاخ سعد آباد با وی دیدار کردم و من هم به این امر اهتمام کردم. نماینده حکومت هم مرتب به من سر می‌زند و هیچ چیزی را پنهان از حکومت ندارم. کودکانه است که باور کنم کردها ایرانی نیستند و کردها در این آب و خاک زیسته و خواهند مرد و به ایرانی بودنشان مفتخرند و این سخن شما به یک شوخی می‌ماند که جدا شویم.»

در دسامبر 1945، رادیو مسکو تشکیل دولت مستقل آذربایجان به رهبری پیشه‌وری را اعلام کرد اما از کردها نامی به میان نیامد. در رسانه‌های جهان هم خبر استقلال خواهی آذربایجان در صدر اخبار قرار داشت و حتی در رسانه‌های داخلی ایران، صرفا به موضوع آذربایجان پرداخته شد و از کردستان به عنوان نوعی عصیان و ناآرامی محلی یاد می‌شد. روز هفتم نوامبر، روزنامه‌های ایران خبر از ناآرامی اوضاع آذربایجان دادند و اما در بخش‌هایی از کردستان همچنان زد و خورد بود. گسترش روحیه جدایی طلبی موجبات نگرانی دولت انگلیس و ایران را فراهم کرد و پاییز 1945 شاهد پدیده نوین در تاریخ معاصر ایران بود که در کشوری شاهنشاهی، دو دولت جمهوری خودمختار اعلام وجود کنند.

در روز دهم نوامبر 1945 صدر قاضی در مجلس نطق غرایی می‌کند و از شاه پرستی و میهن دوستی کردها سخن به زبان می‌راند و از شایعات جدایی طلبی درباره کردها گله می‌کند؛ اما نمایندگان در لابلای حرف‌های او تذکر آیین نامه ای می‌دهند و هر چه او اصرار دارد که شاخ و برگ غیر واقعی دادن به اخبار، بر خلاف مصالح کشوری و موجب نفاق و کدورت است، کسی گوش نمی‌دهد. شاید نطق صدر چراغ خطری برای نابهنگامی مطرح کردن خواسته سیاسی کردها در قالب خودگردانی کردستان بود که می‌بایست در آن اوضاع بحرانی کشور، به عنوان قدیمی ترین قوم ایرانی بیشتر جانب احتیاط را رعایت می‌کردند و دسیسه روس‌ها را باور نکنند.

در یازدهم دسامبر 1945 به طور کامل پرچم جمهوری شاهنشاهی ایران پایین آورده شد و پرچم کردی بر فراز مهاباد برافراشته شد. اما در تهران در گوشه‌ای قوام السلطنه ـ نخست‌وزیر باهوش و سیاستمدار ـ به تعامل ایران در مذاکرات مسکو می‌اندیشید و در گوشه دیگر پایتخت، معتمد وزیری با ارکستر کنسرتی به زبان کردی داشت. سردار معظم کردستانی (آصف) ـ والی و فرماندار سنندج ـ توسط صدر برای قاضی محمد پیام فرستاد که وضع بحرانی مملکت را درک کند و از این تلاش بی ثمر، دوری جوید که بسی فتنه انگیز است و کردستان را به آشوب می‌کشاند.
قاضی محمد اشتباه سیاسی اش را باور داشت و حتی بر خلاف توصیه روس‌ها در 22 ژانویه 1946 یونیفورم نظامی روسی به تن کرد و استقلال کردستان را در میدان چهار چراغ مهاباد اعلام نمود. برخی از ناظران سیاسی و اندکی منفی بین نیز، همین نکته را دلیلی بر هدفمند بودن اقدامات وی بر اساس توافقات قبلی با روسیه می‌دانند؛ اما حکم جمهوری وی تا 50 کیلومتر اطراف مهاباد اعتبار داشت زیرا دیگر شهرهای کردستان ـ سنندج و سقز و ارومیه و کرمانشاه و.... ـ تحت کنترل طرفداران انگلیس بود و قبایل سنتی اطراف مهاباد ـ مامش و دهکردی و شکاک و منگور و... ـ هم وقعی به این جمهوری خودخوانده ننهادند. شعار مرده باد و زنده باد مردمان در میدان شهر و هیجان زودباوران ساده دل و تیراندازی هوایی افراد بارزانی و مارش نظامی، صحنه تاریخی عمر یازده ماهه جمهوری را رقم زد و از نگاه رکن 2 ارتش، مهاباد مرکز کردستان شده بود اما در سنندج، سیاسیون حرکتی عقلانی داشتند و نمی‌خواستند مردم بازیچه سیاست روس‌ها شوند و البته انگلستان هم نفوذی داشت.

قوام در نوزدهم فوریه 1946 به شوروی و دیدار استالین رفت و مظفر فیروز، معاون وی به تبریز وارد شد. از دیگر سو، قوام و فیروز حزب دمکرات کردستان ایران را تأسیس کرده بودند. اقدامات آمریکا و نیز قوام، زمینه شکست جمهوری خودمختار تحت حمایت شوروی را فراهم کرد. انگار شوروی در عقد موافقت نامه 4 آوریل 1946 با دولت ایران به مراد خود دست یافته بود. در 9 مه 1946 آخرین سرباز روسی از ایران خارج شد و مهاباد را با سونوشت موهوم خویش رها کردند و روز 20 مه 1946 ارتش سرخ، خاک ایران را تخلیه کرد و پس از آن ارتش ایران با 13000 سرباز در آوریل به سوی کردستان و آدربایجان راه افتادند. در ژوئن قاضی محمد به آژانس خبری فرانسه می‌گوید که کردها می‌خواهند از حکومت مرکزی خود راضی باشند و چشم انتظار قانون دمکراتیک در سراسر ایران هستند و خواهان خودگرانی محلی کردستان. بارزانی که به خواست انگلیسی‌ها به مهاباد آمده بود تا پروژه قاضی محمد را ناکام بگذارد، بدون آگاهی مسئولان انگلیسی با نماینده روس‌ها در تبریز تماس گرفت و مزایایی را نیز دریافت کرد و در سفرش به تهران نیز به بدگویی از قاضی محمد در نزد رزم‌آرا و دادن گزارش دروغ و خلاف واقعیت به همایونی پرداخت و این مأموران وابسته به انگلستان نیز، سخنان متناقضش را باورش کردند.

غروب روز پانزدهم دسامبر 1946 که ارتش سه روز پیش وارد تبریز شده بود، کنسول آمریکا ـ بنا به مصاحبه‌های قبلی و گزارش‌های متفاوت نیروهای محلی ـ به نیت قاضی محمد و مخالفت شدید وی از کمونیست آگاه است اما کمکی نمی‌تواند به وی بکند؛ هرچند پیشتر بارزانی از وی تقاضای پناهندگی به آمریکا را مطرح می‌کند اما اجرای خواسته وی نیز ناممکن می‌نمایاند. کنسول، قاضی محمد را تنها می‌گذارد که در بالکن با عمامه ای به سر و رنگی مات و قیافه ای معصوم به غروب غم‌انگیز خورشید می‌نگرد و فردایش قاضی محمد به استقبال مقامات ایرانی تا میاندوآب می‌رود و به سرلشکر همایونی خیر مقدم می‌گوید.

و روز هفدهم دسامبر، ارتش بدون خونریزی وارد مهاباد شد و حکومت جمهوری مهاباد پس از یازده ماه سقوط می‌کند و پایان جمهوری کردستان در پرونده رکن ارتش ایران بایگانی می‌شود و تندروهای ارتش، عجولانه و بنا به تحریک انگلستان به دور از چشم شاه، در 31 مارس 1947 حکم اعدام قاضی محمد و صدر قاضی و سیف قاضی اجرا می‌شود.

انگار مأموریت بارزانی برای انگلستان تمام شد و این بار ـ بدون توجه به افسانه عبور وی از رود ارس ـ با کمک تسهیلات رکن 2 ارتش، به مقامات روسی تحویل داده شدند. گرچه بارزانی ـ بر خلاف تمایل قاضی محمد ـ نماینده خود ـ حمزه عبدالله ـ را به کردستان عراق فرستاد و حزب دمکرات کردستان عراق را تأسیس کرد. رابطه بارزانی و قاضی چندان جالب نبود و همیشه اختلافاتی وجود داشت زیرا بارزانی ـ بنا به روحیه عامی بودنش ـ همواره در نزد همگان، قاضی محمد را فردی ترسو و جبون می‌نامید و به رویای رهبری بلامنازع خود در کردستان می‌اندیشید و اما شادروان قاضی محمد تنها در پاسخ، سکوت اختیار کرد. پس از اعدام قاضی محمد، رکن دوم ارتش حرکت کردهای ایران را امری پایان یافته تلقی می‌کرد.

شاید بنا به گفته مورخان، دوران اول را نمی‌توان دوران موفقیت حزب تلقی کرد اما با از دست دادن چهره ای مانند قاضی محمد تا سال‌های متمادی، جانشینی در شان و رتبه وی، برای آن حزب به وجود نیامد که مورد تأیید حکومت مرکزی باشد یعنی تمایلی به گفتگو برای وی وجود داشته باشد. در دوران اول حکومت حزب را به رسمیت نشناخت و همواره حکومت در ادبیات خود از واژگانی مانند غایله، بحران، عصیان، فتنه و... استفاده کرده‌اند. البته در این دوران هم، حتی حزب در داخل کردستان موفقیتی سراسری نداشت و بسیاری از گروه‌های گوناگون کرد، تمایلی به همکاری با قاضی محمد نداشتند.

دوران دوم:
اما چون حرکتی سیاسی در کردستان ایران و یا دیگر مناطق کردنشین کشورهای همجوار وجود نداشت، از 1946 تا 1959 را می‌توان که دوران سیزده ساله سکوت نامید که دیگر اثری از این حزب در کردستان ـ به طور علنی ـ باقی نمانده بود.

دوران سوم:
از 1959 تا 1979 را می‌توان دوران بیست ساله شکل‌گیری پنهانی نامید؛ هرچند این حزب، برنامه و عملکرد مشخصی نداشت.

پس از 1958 (کودتای عبدالکریم قاسم علیه سلطنت‌ هاشمی) بارزانی با تلاش ابراهیم احمد و جلال طالبانی به کردستان عراق بازگشت و افرادی که خود را بقایای حزب منتسب به قاضی محمد می‌دانستند به زیر سلطه بارزانی رفتند. در این دوران، معینی و احمد توفیق به کردستان عراق رفتند و در زیر چتر بارزانی بودند و بیشتر احمد توفیق ـ مسئول حزب دمکرات کردستان ایران ـ به چهره مداح بارزانی شهرت یافته بود؛ هرچند ساواک هم از بودن چنین شخصی در رأس این گروه راضی به نظر می‌رسید، زیرا احساس خطری جدی نمی‌کرد.

در حقیقت در بهار 1953، حزب توده ایران کمیته کاک ـ کمیته ایالتی حزب توده در امور کردستان ـ را تشکیل می‌دهد و از صارم الدین صادق وزیری می‌خواهند که شخصی را به کردستان اعزام کند و او جوانی خوش قریحه معرفی می‌کند که نام وی، عبدالرحمن قاسلمو ـ فرزند محمد وثوق ـ بود. قاسملو در کردستان درباره کمونیسم تبلیغ می‌کند و حتی به جلیل گادانی و سلیمان معینی و احمد توفیق درس تاریخ حزب کمونیست شوروی را تدریس می‌کند که تا سقوط دولت مصدق ادامه می‌یابد. در سال 1958 کمیته لو می‌رود و اعضای موثر آن مانند قاسلمو و غنی بلوریان و عزیز یوسفی دستگیر می‌شوند. قاسملو با سپردن تعهد همکاری با ساواک، آزاد می‌شود (اما بلوریان و یوسفی تا انقلاب اسلامی ایران در 1979 در زندان می‌مانند). در سالهای 1961 ـ 1971 حزب توده تلاش داشت که حزب دمکرات کردستان را تحت کنترل خود داشته باشد و در چکسلواکی افرادی مانند علی گلاویژ و حسن قزلجی و قاسملو به انتشار نشریه کردستان پرداختند. قاسملو مناسبات حسنه خود را با حزب توده حفظ کرد و آنگاه بنا به روابط حسنه شوروی و عراق، وی در بغداد ـ وزارت برنامه ریزی مشغول کار شد و رابطه حسنه اش با صدام حسین از آن دوران آغاز شد.

در سال 1961 بنا به طرح سری ساواک برای انجام کودتا در عراق، حمایت از حرکت مسلحانه کردها علیه حکومت عبدالکریم قاسم آغاز می‌شود که تا 1975 ادامه یافت. در این دوران تنها مرکز استخباراتی حزب پارتی دمکرات کردستان عراق ـ که در اواسط دهه 1960 به توصیه ساواک و با حمایت موساد تأسیس شد ـ اطلاعاتی درباره کردهای حزب دمکرات ایران را به دست ساواک می‌رسانید، مسئول ساواک آذربایجان ـ صیادیان ـ از بارزانی می‌خواهد که جماعت ایرانی فراری به خاک کردستان عراق را به عنوان دشمنان تمامیت ارضی و امنیت ملی ایران کنترل کند و بار دیگر به وی گوشزد می‌کنند که نظریه استفاده از آنان توسط بارزانی وجود دارد، زیرا در آن روزها، بارزانی ضمن دریافت حمایت از ایران، هزار شاعر را برای جلب حمایت عبدالناصر و بردن جنگ به داخل خاک ایران به سفارت مصر می‌فرستد و همچنان ماهیانه همسر روسی اش را به سفارت شوروی روانه می‌کند و این نشانه‌ها موجبات تذکر شدید ایران به بارزانی شد. بارزانی زیر بار این تذکر نمی‌رود و آن حرفها را تهمت و شایعه می‌پندارد و برای ادای خوش خدمتی به شاهنشاه و ساواک، معینی را در 1968 ترور می‌کند و بدون اطلاع جلال طالبانی یا ابراهیم احمد، 45 نفر از اعضای دمکرات را به سرتیپ صیادیان ـ ریاست ساواک مهاباد ـ تحویل می‌دهد که همگی اعدام شدند و بعدها منوچهر ‌هاشمی ریاست اداره داخلی ساواک، حزب دمکرات را فدای سازش بارزانی و ساواک تلقی می‌کند و با کمک گروه بارزانی به ساواک، هرگز این حزب شکل‌گیری خاصی نداشت!

پس از اقدام ساواک، قاسملو با کمک بعث، زمینه حذف احمد توفیق را فراهم می‌کند و البته استخبارات عراق وی را در ترور و حذف فیزیکی توفیق یاری می‌دهند و آنگاه زمینه حمایت از حرکت مسلحانه در کردستان مورد بررسی قرار می‌گیرد، حزب بعث کمک و حمایت خود را از حزب دمکرات کردستان دریغ نمی‌کند، اما ساواک توسط بارزانی همچنان نفوذ خاصی روی کنترل این حزب دارد که مبادا به صورتی مهار ناشدنی رشد یابد و البته هرگز این رشد در ایام قدرت حکومت مرکزی، رخ نداد.
بارزانی نسبت به جاه طلبی سیاسی قاسملو بی علاقه بود و بیشتر به احمد توفیق تمایل داشت. در 1970 پس از صلح بارزانی با صدام حسین، قاسملو از عراق اخراج می‌شود و دفتر بغداد ـ مانند حسن زاده ـ به کردستان منتقل می‌شود و در ایامی که مذاکرات صدام و بارزانی در حال جریان بود و نماینده «ک گ ب» (پریماکف) ناظر بر این گفت‌وگو‌ها بود، یکی از خواسته‌های نماینده ساواک از بارزانی، تقاضای اخراج قاسملو از عراق بود که بارزانی هم ـ به دور از چشم روس‌ها ـ اطاعت امر نمود.

در دوران سوم، پس از نزاع داخلی درون حزبی و حذف احمد توفیق، می‌توان گفت که قاسملو چهره ای چندان معتبر و شناخته شده در کردستان ایران نبود و تنها دو نفر ـ غنی بلوریان و عزیز یوسفی ـ که در زندان بودند و تنها به خاطر اتهام همکاری با حزب توده دستگیر شده بودند و دستگیری ایشان کمترین ارتباطی به کرد و کردستان نداشت ـ از شهرتی نسبی برخوردار بودند و آن هم تحمل دوران زندان در حکومت پهلوی بود. سومین کنگره حزب در سال 1352 برای ساواک، حکایت از فعالیت پنهانی حزب داشت، اما باز هم جدی نمی‌گرفتند و آن را وابسته به کمونیست‌ها تلقی می‌کردند.

دوران چهارم:
در چهار ماه پیش از انقلاب ایران در سال 1979 ناگهان قاسملو وارد ایران شد؛ کسی که گروه طالبانی در پاریس را استهزا کرده بود که چرا باید به دیدار امام خمینی به نوفل نوشاتو بروند و حکومت شاهنشاهی هرگز سقوط نمی‌کند و اگر چنین شود، من دست راستم را قطع خواهم کرد؛ اما به هر روی، انقلاب اسلامی رخ داد و او در قم به دیدن امام خمینی می‌شتابد و برنامه اساس نامه حزبی را ارائه می‌دهد و از سالها فعالیت نام می‌برد و روزنامه کیهان در 12/12/1357 نوشت که حزب دمکرات کردستان ایران، علنی شد. یکی از ماموران ساواک در کردستان عراق، که پس از انقلاب مدتی را در ایران گذرانیده بود، می‌گوید: «یک فرصت طلبی تمام عیار بود و فریب مردم کردستان. از 32 سال فعالیت مخفی دم می‌زدند، اما من کنترل می‌کردم و چنین خبری، واقعی نبود.»
قاسملو وانمود می‌کرد که حسابش را از توده ظاهرا جدا کرده. درگیری در کردستان رخ می‌دهد و آتش افروزی کومله نیز بی دلیل نیست. قاسملو، جلیل گادانی را به مرز ماکو می‌فرستد تا از مقامات شوروی کمک دریافت کند و آنها در پاسخی سرد، تمایل خود را به همکاری با حکومت مرکزی ایران اعلام می‌کنند. حزب توده هم علیه قاسملو افشاگری کردند و احسان طبری وی را خائن ضد مردم نامید؛ اما قاسملو حزب توده را بازی داده بود و رقابت بلوریان هم توهم بود، زیرا جناح توده ای حزب دمکرات عملا به انفعال کشیده شد. گرچه هر دو دیگر در میان مردم کردستان پایگاهی عمیق و پایدار نداشتند و فقط موج هیجان و احساس پس از انقلاب برای آنان حباب حضوری فراهم کرده بود. فضا سازی حزب توده علیه قاسملو بر ادبیات سیاسی مقامات ایران بی تاثیر نبود. بیژن جزنی هم در کتاب خود هنوز قاسملو را یک مأمور می‌دانست، اما در دوران چهارم با جنگ کردستان علیه حکومت تازه تأسیس جمهوری اسلامی آمیخته و قاسملو از حمایت جلال طالبانی برخوردار شد؛ هرچند در سفارت آمریکا در آنکارا، وی قاسملو را تنها رقیب خود در عرصه سیاسی کردستان نامیده بود.

در دوران 1358 شخصیت قاسلمو در رسانه‌های فرانسوی به عنوان چهره‌ای اهل سازش و گفت‌وگو و مصالحه مسالمت آمیز شناخته شد و با آغاز جنگ کردستان و حمله سپاه پاسداران، وی را عامل مقاومت در برابر آیت‌الله خمینی نامیدند. عاقبت آیت‌الله بهشتی به تحریک احمد مفتی زاده و ملا ربیعی پرداخت تا اسلامی‌ها و مذهبیون کردستان را در برابر قاسملو قرار دهد و سپاه پاسداران هم به کمک قیاده موقت ـ بازماندگان بارزانی در ایران ـ حزب دمکرات کردستان ایران را به داخل عراق بازگرداند، زیرا ادریس بارزانی در شگردی خام، به نبش قبر جنازه پدرش پرداخت تا احساسات بارزانی‌های از جنگ و قیام رهیده را دوباره تحریک کند، چون پس از 1975 فقط اسکلت بخش اطلاعات و امنیت حزب بارزانی باقی مانده بود که توسط اسرائیلی‌ها در 1967 تأسیس شده بود و البته برخی از تحلیلگران امنیتی هم بر این باورند که قاسملو از طرف بعث، ماموریت داشت که در نوار مرزی کردستان نفوذ کند و شعله افروزی کومله و رقابت آنان، مانع اجرای پروژه وی شد و قاسملو رویای پیوستن به آمریکا را در سر می‌پروراند و از روس‌ها رویگردان شده بود... .

اما روس‌ها تمایل داشتند از جناح بلوریان در راستای مهار قاسملو استفاده کنند، اما قاسملو از جهت توانایی و کارآیی سیاسی بر بلوریان تسلط داشت. در آن روزها، سه نفر قاسملو را به دیکتاتوری متهم کردند؛ رسول پیش‌نماز، عبدالرحمن ذبیحی و بلوریان (عنصر حزب توده حزب).
و سرانجام انشقاق اول در 25 خرداد 1359 رخ داد و بلوریان از جناح قاسملوجدا شد.
جاسوس قبلی موساد هم در خاطرات خود می‌نویسد: «بیشتر اوقاتش در عراق گذشته بود و به ندرت به ایران سفری کرده بود اما به محافل امنیتی و نظامی عراق نزدیک است». و جالب اینکه در تابستان 1388 این جاسوس موساد در بوداپست، در مصاحبه تصویری با راقم این سطور گفت: می‌خواست با ایجاد التهاب در کردستان در اوایل انقلاب، قدرت خود را نشان دهد تا عراق به مقامات آمریکا بگوید که وی نیرویی قابل اعتماد است اما پیشنهاد ما این بود که هنوز وقت نزدیکی قاسملو به آمریکا نرسیده است. مدتی در بنگاه سخن پراکنی روسیه با وی همکار بودم و کاملا خصوصیات اخلاقی وی را می‌شناختم.

این دوران تا سال 1981 را دوران بحران آفرینی حزب می‌نامند که بحران انشقاق ابتدای امر بود. در دوران چهارم می‌توان گفت که برهوت اندیشه در جامعه عقب مانده و تغییرات نظام روستایی و شهری و روحیه ملوک الطوایفی و عشایری، موجب یک تصویرسازی اشتباه ذهنی شده بود که جامعه را به دنبال خود نکشانیدند، زیرا شعور مسلط بر جامعه کردستان، دوباره دست رد به شیوه موهوم و مبهم این حزب زده بود. سخنی که ذبیحی به قاسملو گوشزد کرد اما او نشنید.
قاسملو در روزنامه کیهان از موافقت امام با خودمختاری سخن راند؛ دروغی جعل گونه که احمد مفتی زاده و شیخ عزالدین از زبان امام ابراز داشتند، اما هیچ شاهد زنده‌ای و مدرکی مستدل برای اثبات این رای امام خمینی وجود ندارد. در کاست‌ها فقط این جمله از امام خمینی شنیده می‌شود: «این مردم نباید اقلیت نامیده شوند در اسلام چنین اختلافی جایی ندارد این‌ها برادران ما هستند» و تنها مورخان از آن به عنوان یک انحراف ذهنی و خلط مبحث یاد می‌کنند که به جای شیوه دیپلماتیک، راه نظامی را انتخاب کردند و اگر قاسملو و دیگر گروه‌ها، صارم الدین صادق وزیری ـ چهره سیاسی کهنه کار و دور اندیش ـ را به عنوان سخنگو با حکومت جمهوری اسلامی قرار می‌دادند شاید یک فرصت استثنایی تاریخی پدید می‌آمد.

در آن فضای عدم شناخت دولت و دولت ستیزی همراه با هرج و مرج، دوباره اتهام بی پایه و اساس جدایی طلبی و تجزیه طلبی در ادبیات سیاسی ایران مطرح شد؛ رهچند قاسملو در رسانه‌ها از فدرالیسم سخن می‌راند. اما آشوب و عدم مفاهمه در کردستان سرانجام با جنگ و خونریزی، کنترل شد و تندرویی‌های برخی از عناصر دولت که شاید امروزه روز در بررسی اسناد باید گفت نیازی نبود و بسیاری از سندها در حد یک شایعه موهوم است.

دوران پنجم:
و دوران پنجم از 1981 تا 1989 را دوران هفت ساله فردیت قاسملو می‌نامند. در دوران پنجم که جنگ عراق علیه ایران آغاز شده بود و حزب به زیر سلطه حزب بعث بازگشت و قاسملو دریافت کمک مالی و تسلیحاتی از بعث را توجیه می‌کرد. در این دوران، قاسملو و رجوی ـ در میان نیروهای اپوزیسیون ایرانی ـ تنها افرادی بودند که با صدام حسین دیدار داشتند و قاسملو از نزدیکی طالبانی به صدام، می‌خواست که بهره‌برداری سیاسی کند و زمینه نخستین دیدارهای طالبانی با صدام را فراهم کرد.

در این دوران، قاسلمو همچنان بر رسانه‌های حزبی و برنامه درون حزبی کنترل و سلطه کامل داشت و حتی در رسانه‌های خود سقوط آنی جمهوری اسلامی ایران را پیش بینی می‌کرد. در این دوران هم انشقاقی رخ می‌دهد و گادانی از وی جدا می‌شود. در این دوران قاسملو به هر وسیله ای دست می‌یازد تا تامین بودجه کند حتی به فروش اسرای انگلیسی و لهستانی روی می‌آورد. ( که البته اسناد حزب بعث نشان می‌دهد که هرگز آن پول‌ها برای حزب صرف نشد) و هنگامی که جنگ به پایان می‌رسد، وی دچار نوعی استیصال روحی می‌شود.
از طرفی از طریق طالبانی خواهان گفت‌وگو با جمهوری اسلامی ایران می‌شود و از طرفی هنوز به حزب بعث خوش بین است و در روزنامه لوموند کشتار حلبچه و استفاده از سلاح شیمیایی توسط عراق را افسانه می‌نامد. گرچه در دوران جنگ هم با کومله و جناح جدا شده، به برادرکشی ادامه می‌داد و از رادیو حزب دمکرات، با آب و تاب اغراق‌آمیز کشته شدن افراد کومله را تحقق مبارزات خلق کرد می‌نامید.
به هر روی، گفت‌وگو‌ها با نمایندگان جمهوری اسلامی در اروپا آغاز می‌شود و به مصطفوی و بزرگیان و جعفری صحرا رودی می‌گوید که بدون حل مسأله کردها و صلح با ملت کرد، در خاورمیانه صلح و آرامشی نخواهد بود که این جمله با اعتراض هیأت ایرانی روبه‌رو می‌شود که خود را تنها باید نماینده یک سازمانی کردی بداند نه سمبل خلق کرد و یا سخنگوی ملت کرد.
سیر گفت‌وگو‌ها با اعتراض و صدور بیانیه‌های جناح‌های مخالف و حزب کومله و مجاهدین خلق روبرو می‌شود و پس از درگذشت امام خمینی و بودن اسامی کومله و دمکرات در وصیت نامه وی، ضرورت ادامه گفت‌وگو برای گروه جمهوری اسلامی دوباره رخ می‌نمایاند.

و سرانجام در سیزده ژوئیه 1989 در وین ترور می‌شود. گرچه همه تلاش‌ها برای این بود که انگشت اتهام به سوی جمهوری اسلامی ایران دراز شود و مصطفوی و بزرگیان و جعفری صحرا رودی را قاتل بنامند اما امروزه روز سرنخ موساد و همکاری گروه کرد رقیب در ترور هم نمایان می‌شود که به دور از هیجان باید رد پای یک کرد هم حزبی قاسملو را به میان کشید که بنا به نوار ویدئویی، توجیهش در جلسه محرمانه سفارت اسرائیل این بود که تفاهم قاسملو با جمهوری اسلامی ایران به ضرر منافع کلی می‌باشد.
وی که به همراه مسعود بارزانی در آن دوران در وین به سر می‌برد، پس از ترور اسطوره ای مانند دکتر قاسملو، انگار فرصت حیات سیاسی دوباره یافته است. افسوس مصالح فعلی سیاست منطقه ای، شاید مانع افشای نام اوست که روزی در تاریخ ثبت خواهد شد. قاسملو در حالی ترور شد که ویزای نخست ورود به آمریکای‌اش را گرفته بود و هفته ای پس از دیدار، قرار بود برای نخستین بار پا به خاک آمریکا بگذارد که شاید اگر رخ می‌داد، مسیر سیاسی وی تغییر می‌کرد.

دوران ششم:
از 1989 تا 2010 را می‌توان دو دهه ای نامید که حزب، مسیر نابودی را می‌‌گذراند و تنها به رویای فروپاشی جمهوری اسلامی ایران می‌اندیشد که چاره ای برای خود بیابد. در ابتدا در وضعیتی مشابه ترور قاسملو، دکتر سعید شرفکندی در نشستی به همراه نمایندگان حزبی در رستوران میکونوس در برلین در سال 1992 مورد اصابت گلوله قرار گرفت که البته دادگاه آلمان بعضی از مقامات جمهوری اسلامی را متهم کرد. بعدها ایران در حمله ای مسلحانه به پایگاه‌های حزب ـ پس از استقرار حکومت اقلیم کردستان عراق ـ حزب دمکرات کردستان ایران را به امضای قراردادی محرمانه با سپاه پاسداران وادار می‌کند که محسن رضایی افشا کرد و هجری و حسن زاده دم نزدند.

ابتدا ملا عبدالله حیاکی (حسن زاده) و بعدا مصطفی هجری بر کرسی این حزب تکیه زدند. در این دوران که مصادف با آغاز اصلاحات در داخل جامعه سیاسی ایران بود، عملا این حزب قدرت ارتباط با جامعه و برقراری تناسب پیشرفت بین جامعه و حزب را از دست داد و روز به روز از تعداد افراد حزب کاسته شد. و هر دو رهبر هرگز شخصیتی دارای هویت رسانه ای و نفوذ سیاسی قاسملو نیافتند. و البته هر دو دربین بسیاری از منتقدان، متهم هستند که از نام و عکس قاضی محمد و قاسملو، سواستفاده می‌کنند اما کمترین ارتباطی با راه و منش ایشان ندارند!
و این حزب پس از پایان دوره حسن زاده و نشستن هجری بر کرسی دبیرکلی حزب، بار دیگر دستخوش انشقاق شد و چالش با گروه رهبری حسن زاده آغاز شد و البته در میان گروه‌های سیاسی معاصر ایران برای خود اعتباری خاص نیافتند و همه چیز دوگانه شد و نوعی تفکر غیر سیاسی تنها به حاشیه سازی پرداخت و دوران رکود و اضمحلال را رقم زد.
حسن زاده اظهار داشت که گروه هجری رفتاری انحصارگرایانه و غیر دمکراتیک دارند و بعدها گفت که دوران ما تمام شد و حال نوبت دیگران است. هجری هم مانند مهتدی به حمله بوش به ایران دلخوش بود و امروزه به رویای نفوذ بی حد و حصر خود در کردستان، دلخوشند.

امروزه حزب با جمعیت کلی 1250 نفر در کوی سنجق در نزدیکی سلیمانیه زندگی می‌کنند که 65% آن را خانوار تشکیل می‌دهند و به خاطر عدم تکرار زد و خورد و اغتشاش داخلی تحت نظر اداره امنیت کردستان جنوبی هستند و ماهیانه ای را از حکومت اقلیم کردستان دریافت می‌کنند و بنا به توصیه اسرائیل رئیس سازمان اطلاعات و امنیت منطقه شمال کردستان که کلیه عملیات حزب «پ ک ک» و کردهای ایرانی خواهان خودمختاری در ترکیه و ایران، زیر نظر وی انجام می‌شود.
در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری، گروه حسن زاده از کاندیداتوری کروبی حمایت کردند و گروه هجری در آغاز، تحریم را پیشنهاد کرد؛ اما بعد از از کاندیداتوری احمدی نژاد حمایت کردند و استدلالشان بر این پایه بود که با ایشان، فروپاشی جمهوری اسلامی به زودی رخ می‌دهد!

پس از بررسی کوتاه و اجمالی این شش دوران، چند پرسشی در ذهن هر ناظری پدید می‌آید که عبارتند از:

ـ آیا حزب به سوی بودن و حضور در داخل جامعه می‌رود؟ و با چه رویکردی زمینه حضور در جامعه را پس از شش دهه، فراهم می‌سازد؟
ـ آیا به سوی کنار گذاشتن سلاح که یادگار شوم تحریک نیروی روس یا بعث است، پیش خواهد رفت ؟
ـ آیا می‌توان این نظر را پذیرفت که آنان به دنبال تجزیه طلبی با حمایت از بیگانگان بوده و موقعی که رسیدن به اهداف خود را عملی ندیدند، از در سازش با دولت مرکزی درآمدند یا خیر؟
ـ آیا هنوز هم حزب به دنبال تعامل و گفت‌وگو و مشارکت در ساختار سیاسی ایران است ؟
ـ و اما آیا به راستی دوران این شخصیت‌های انحصارگرا و موقعیت دوست به پایان نرسیده است و نباید جای آنان را نسل جوان اهل خرد و عقلانیت بگیرد؟
ـ آیا مشروعیت آنان از دیدگاه نسل جوانان برومند و آگاه و سخن‌سنج کرد، قابل پذیرش است؟
ـ آیا می‌توان زمینه حزبی را با درس آموختن از فراز و نشیب این شش دهه در درون ایران فراهم ساخت و در کنار دیگر احزاب داخل مملکت، به رشد نشاط سیاسی کمک کرد و در مشارکت سیاسی ایران، حضوری فعال داشت یا به تحریم و قهر و کلمات ممنوعه و اغراق و توهم، دلخوش بود؟
ـ و به راستی، کدام یک برای هویت و رشد و اعتلای جامعه کردها مفید فایده است؟

تهیه‌کننده: عرفان قانعی فرد