خاطرات تلخ کارتر از شکست نیروهای امریکایی در طبس:
سرهنگ بکویت با گریه‏گفت:آقای رئیس‏جمهور!متاسفم، شما را مایوس کردم

 

حضور نظامی امریکا در اردیبهشت ماه 1359 در صحرای طبس که بدون اطلاع هیچ کشوری در جهان به غیر از انگلستان و با هدف رهایی گروگانهای امریکایی در سفارتخانه این کشور در تهران انجام شد پس از آنکه با طوفان شن مواجه شد و با تلفات 8 نفری نیروهای امریکایی به سرانجام نرسید، به یکی از رسوایی های بزرگ دولت جیمی کارتر مبدل شد. رسوایی بزرگی که شاید در کنار ناکامی دولت وی در پایان بخشیدن به 444 روز اسارت اعضای سفارتخانه این کشور در ایران، اصلی ترین علت شکست وی در انتخابات دور دوم ریاست جمهوری امریکا بود.

به گزارش رجانیوز، جیمی کارتر با انتشار خاطرات خود از آن برهه پر چالش به توصیف لحظات مختلف انجام عملیات دلتا پرداخته است که بازخوانی آن ابعاد جدیدی از این عملیات را واگو خواهد کرد.

حضور نظامی امریکا در اردیبهشت ماه 1359 در صحرای طبس که بدون اطلاع هیچ کشوری در جهان به غیر از انگلستان و با هدف رهایی گروگانهای امریکایی در سفارتخانه این کشور در تهران انجام شد پس از آنکه با طوفان شن مواجه شد و با تلفات 8 نفری نیروهای امریکایی به سرانجام نرسید، به یکی از رسوایی های بزرگ دولت جیمی کارتر مبدل شد. رسوایی بزرگی که شاید در کنار ناکامی دولت وی در پایان بخشیدن به 444 روز اسارت اعضای سفارتخانه این کشور در ایران، اصلی ترین علت شکست وی در انتخابات دور دوم ریاست جمهوری امریکا بود.

به گزارش رجانیوز، جیمی کارتر با انتشار خاطرات خود از آن برهه پر چالش به توصیف لحظات مختلف انجام عملیات دلتا پرداخته است که بازخوانی آن ابعاد جدیدی از این عملیات را واگو خواهد کرد.

نظر به فرارسیدن روز 5 اردیبهشت سالروز شکست این عملیات در صحرای طبس، رجانیوز متن خاطرات کارتر رئیس جمهور وقت امریکا از وقایع مرتبط با گروگانگیری را منتشر می کند:


روز یکشنبه چهارم نوامبر 1979 (13 ابان 1358) تاریخی است که من هرگز آن را فراموش نخواهم کرد. اوایل صبح آن روز برژینسکی گزارش کرد که سه هزار نفر از افراطیون، اعضای سفارت آمریکا را در تهران که تعدادشان پنجاه یا شصت نفر است، دستگیر کرده‌اند. پس از آن ونس و من فورا اطمینان خاطر و ضمانت‌هایی که قبلا از سوی مقامات ایرانی برای حفظ جان آمریکائیان به ما رسیده بود، مورد بررسی قرار دادیم. ما شدیدا نگران و ناراحت بودیم، ولی اطمینان داشتیم که مقامات ایرانی، به زودی اشغال کنندگان سفارت را از محوطه سفارت بیرون می‌کنند و افراد ما را آزاد خواهند ساخت.

تا جایی که ما می‌‌دانستیم هیچ گاه یک دولت میزبان از کوشش برای حفظ جان دیپلمات‌های خارجی که مورد تهدید واقع شده بودند، کوتاهی نکرده است. نخست‌وزیر و وزیر خارجه ایران هر دو صراحتا تعهده کرده بودند که از کادر و اموال ما محافظت کنند.

در یکی دو هفته گذشته حتی نیروهای آیت‌الله خمینی برای متفرق کردن تظاهرکنندگان در اطراف سفارت آمریکا کمک و همکایر کرده بودند.
نخست‌وزیر بازرگان حداکثر تلاش خود را برای اجرای تعهدات خود به عمل آورد ولی کاری از پیش نبرد و اقدامات او بی نتیجه ماند.

به این ترتیب نگرانی ما رو به فزونی گذاشت. ما با مقامات دولت بازرگان و مقاماتی که عضو شورای انقلاب بودند و در آنجا بود که سیاست‌های ملی از سوی رهبران سیاسی و مذهبی تعیین می‌شد، تماس حاصل کردیم، ولی تمام کوشش‌های ما بی‌ثمر بود. اشغال کنندگان سفارت یک شبه بدل به قهرمانانی شده بودند. ایت‌الله خمینی از عمل آنها ستایش کرد و هیچ مقام دولتی حاضر نبود که با آنها مواجه شود. بازرگان و یزدی با حالتی توام با یاس و انضجار استعفائ کردند.

هیچ روشن نبود که این مهاجمین چه می‌خواستند. برداشت من این بود که آنها ابتدا نمی‌خواستند بیش از چند ساعت در محوطه اشغال شده سفارت باقی بمانند و یا آمریکائیان دستگیر شده را در اسارت طولانی نگه دارند.
معهذا، هنگامی که انقلابیون هم رزم، آنها را مورد ستایش قرار داند و آیت‌الله خمینی از آنها حمایت کرد، آنها عمل غیرقانونی خود را ادامه دادند. گروگان‌گیران، هیچگونه فکر مشخصی درباره اینکه در ازاء آزادی گروگان‌ها چه می‌خواهند، نداشتند، به جز اینکه بازگشت شاه و استرداد اموال وی را مطالبه کنند.

من روز ششم نوامبر 1979 در دفتر خاطرات خود نوشتم: «ما اقدامات تلافی‌جویانه‌ای را مورد بررسی قرار داده‌ایم، هنوز 570 آمریکایی در ایران داریم. من به شرکتهایی که این افراد را در استخدام داشتند دستور دادم آنها را از ایران خارج کنند.

ما همچنین از الجزایری‌ها، سوریه‌ای‌ها، ترکها، پاکستانی‌ها، لیبیائی‌ها و سازمان رهایی‌بخش فلسطین درخواست کردیم در این امر مداخله کنند.» البته ما شاه را طبق درخواست آنان به ایران باز نمی‌گرداندیم.

اولین هفته ماه نوامبر 1979 من دشوارترین ساعات زندگی خود را می‌گذراندم. سلامت گروگانهای آمریکایی در ایران به صورت یک نگرانی دائمی در آمده بود. صبح زود در باغچه‌های کاخ سفید مشغول قدم زدن می‌شدم و شب‌ها خواب به چشمم راه نمی‌یافت.

من همواره در این اندیشه بودم که برای آزادی گروگانها چه می‌شود کرد: بدون اینکه احساسات و شرافت ملی خود را لکه‌دار سازیم. من به هر پیشنهادی هرچند که غیرعقلائی و مسخره به نظر می‌رسید گوش می‌دادم. از جمله پیشنهادهای مذکور، تحویل دادن شاه به ایران برای محاکمه و نیز بمباران اتمی شهر تهران بود.

گرچه نمی‌توانستیم روش آیت‌الله خمینی را حدس بزنیم، ولی ما سعی می کردیم منطقی رفتار کنیم. پاپ جان پل دوم، با درخواست من مبنی بر تماس مستقیم با ایت‌الله خمینی موافقت کرد. (گرچه آیت‌الله بعدها در سخنرانی خود پاپ را مورد نکوهش قرار داد.) همزمان با این کوشش‌ها، ما خود را برای هر نوع اقدامی نظامی لازم آماده می‌کردیم. عکس‌های ماهواره‌ای گرفته شد تا موقعیت هواپیماهای نظامی و مناطق استراتژیک ایران دقیقا مورد بررسی قرار گیرد. من تمایلی به خون‌ریزی نداشتم، اما اگر کوچکترین آسیبی به گروگانها می‌رسید، این عمل اجتناب‌ناپذیر بود. ایرانیان به من اطلاع داده بودند در صورت هرگونه اقدام نظامی، افراطیون، گروگان‌ها را خواهند کشت. لذا تفکر درباره هرگونه عمل نظامی نیز بی‌حاصل بود.

روز هشتم نوامبر یعنی دو روز پس از اشغال سفارت، کوشش‌های ما برای نجات ان گروگان‌ها آغاز شد. اغلب پیشنهاد‌های رسیده غیرعملی بود و یا باعث کشته‌ شدن تعداد زیادی از طرفین می‌گشت.

اینکه سفارت در منطقه مسکونی پرجمعیتی واقع شده ود و غیرقابل دسترسی بودن محوطه سفارت که در مسافتی بیش از 600 میل از نزدیک‌ترین محل مناسب برای فرود هواپیما بود، از مشکلات اساسی به شمار می‌رفت. ضمن اینکه با وجود نظارت دائمی ما به محوطه سفارت، اطلاع دقیقی از محل نگهداری گروگان‌ها نداشتیم. افرادی که از گروگان‌ها محافظت می‌کردند، در انجام وظیفه خود مصمم و پیوسته در حال آماده‌باش بودند.

ا تصمیم گرفتیم که در صورت محاکمه علنی گروگان‌ها که بارها توسط افراطیون عنوان شده بود، کلیه راههای داد و ستد و تجاری با ایران را از بین ببریم. بدین منظور نقشه‌های تفصیلی و وضع ساحلی ایران را مورد بررسی قرار دادیم. مین‌گذاری کلیه بنادر ایران از نظر من بهترین و مطمئن‌ترین راه مختل‌ کردن هر نوع رفت آ‌مد کشتی‌ها به بنادر ایران بود. چه، خنثی‌ کردن مین‌ها به وسیله ایران و یا حتی کمک گرفتن از حامیان بالقوه ایران تقریبا غیرممکن بود.

محاصره دریایی همانند مین‌گذاری می‌توانست موثر باشد، لی این امر موجب درگیری با کشتی های متعلق به کشورهای مختلف می‌شد. بی‌تردید برخی از کشتی‌ها آسیب می‌دیدند و در صورت مقاومت در راه شکستن خط محاصره غرق می‌شدند.

احتمال دیگری که وجود داشت این بود که ایران گروگان‌ها را مجازات و یا اعدام کند. برای مقابله با این امر من آماده حمله مستقیم نظامی به ایران بودم. در نتیجه عکس‌های هوایی از پالایشگاه‌های نفت و دیگر هدفهای استراتژیکی دقیقا مورد بررسی و مداقه قرار گرفته بود.

شرایط ایران برای رهایی گروگان‌ها عبارت بود از:
_ استرداد شاه به ایران به منظور محاکمه و مجازات که حتما منجر به اعدام وی می‌شد.
_ بازگرداندن اموال شاه به ایران.
_ عذرخواهی آمریکا برای جنایاتش علیه مردم ایران و پرداخت خسارات ناشی از آن.

من هیچ گاه این خواست‌ها را جدی تلقی نکردم، زیرا حیثیت و شرافت ملی ما را لکه‌دار می‌ساخت. در چنین شرایط دشواری وحدت و یکپارچگی ملی ضرور بود و من کوشش داشتم حمایت همگان را به نفع دولت خود بسیج کنم. انتقادات «کیسینجر» در حضور دیپلمات‌های خارجی و مطبوعات، نگرانی‌هایی را به وجود آورده بود. اظهارات وی به ویژه «ونس» را عصبانی می‌کرد.

من با کیسینجر ملاقاتی کردم و نیاز به حمایت و وحدت همگانی را به او متذکر شدم، و این ملاقات به درخواست من صورت گرفت. او گفت که پاره‌ای از انتقادات منتشره از مصاحبه‌هایی استخراج شده است که قبل از مسئله بحران گروگان‌ها انجام شده بود. علیهذا وی به من اطمینان داد که طی دوره بحران از ابراز چنین عقایدی خودداری خواهد کرد، گرچه پس از گذشت مدتی کوتاه، اوضاع به گونه سابق برگشت.

ما موفق شده بودیم که حضور 6 دیپلمات آمریکایی را که در آن وقت در سفارت کانادا پناهنده شده بودند، مخفی نگه داریم (برخی از سازمان‌های خبرگزاری از وضع این دیپلمات‌ها آگاهی داشتند ولی بر اساس تقاضای من از افشای این اطلاعات خودداری ورزیدند.) در ماه ژانویه (دی و بهمن) که خیابان‌های تهران آرام شده بود، زمان آن نیز رسیده بود که گروگان‌ها را از آنجا نجات دهیم. این یک داستان واقعی از عملیات سری بود و عوامل مخفی امریکا برای تمرین و پیاده کردن برنامه خروج کانادایی‌ها و آمریکائیان به ایران اعزام شدند. این عوامل و آنهایی که باید آزاد می‌شدند، بایستی با تغییر قیافه و اسناد جعلی مجهز می‌شدند و همچنین آنها باید آموزش لازم را می‌دیدند تا بتوانند مقامات ایرانی را متقاعد کنند که آنان مسافرین عادی از کشورهای مختلف هستند.

یکی از عوامل به عنوان تبعه آلمان البته با پاسپورت جعلی اعزام شد. وی یک نام ساختگی که اسم دوم آن با حرف H شروع می‌شد، برگزید. در گمرک، یکی از مامورین جلوی وی را گرفت و گفت که عجیب است که در یک پاسپورت آلمانی حرف اول به جای نام کامل به کار برده شود. وی هرگز به موردی مانند آن بر نخورده است. به دلیل سوءظن این مامور، از عامل ما بازجویی بیشتری به عمل آمد. ولی عامل ما که حضور ذهن خوبی داشت، به وی گفت: «خوب، والدین من وقتی که من بچه بودم، نام مرا هیتلر گذاشتند و از زمان جنگ تا به امروز به من اجازه داده شده که نام کامل خود را پنهان کنم.» مامور گمرک به او چشمک زد و با دست به وی اجازه ورود به ایران را داد.

روز 28 ژانویه به من گزارش رسید که 6 آمریکایی (پناهندگان سفارت کانادا) از ایران خارج شدند. (در همان روز ابوالحسن بنی صدر به ریاست جمهوری انتخاب شد.) تا هنگامی که کانادائی‌ها و عوامل اطلاعاتی ما نیز از ایران خارج نشده بودند، ما نمی‌توانستیم این خبر را منتشر کنیم که ماموریت نجات اولیه ما موفقیت‌آمیز بود. ولی وقتی که بالاخره این خبر در روز 31 ژانویه منتشر شد، «کنت تیلور» سفیر کانادا در ایران و دیگر کانادایی‌های با شهامت، فورا وجهه‌ای قهرمانانه یافتند.

روز 22 مارس، پس از اینکه تمام تلاش های ما برای مذاکره با مقامات ایرانی بی‌ثمر مانده بود «ماندل»، «ونسن و من گزارشی از فرماندهان نظامی در مورد آخرین برنامه‌های نجات گروگان‌ها دریافت داشتیم که خیلی موجه‌تر از برنامه‌هایی بود که در اوایل بحران به ما ارایه شده بود. ولی کار بیشتری لازم بود که این برنامه‌ها تکمیل شود و من هنوز متقاعد نشده بودم که بایستی وارد عمل شویم.

یکی از مکان‌های احتمالی برای فرود آمدن گروه نجات ما، کویر دور افتاده‌ای بود که در حدود 200 میلی جنوب تهران واقع شده است. طبق عکس‌های هوایی، این مکان برای فرود آمدن هواپیماهای حمل و نقل در شب به حد کافی صاف و مسطح بود، لذا مورد توجه قرار گرفت. من اجازه دادم که یک هواپیمای کوچک برای بررسی مقدماتی این منطقه کویری از نزدیک، به آنجا پرواز کند و مستقیما استقامت و مسطح بودن آنجا را آزمایش کند. من هنوز تصمیم نهایی خود را نگرفته بودم و علاقه داشتم که عملیات تمرینی و برنامه‌ریزی ادامه یابد.

روز دوم آوریل گزارشی به من رسید مبنی بر اینکه هواپیمای کوچک ما در ارتفاعی کوتاه پرواز کرده و در کویر به زمین نشسته است و محوطه‌ای را که قرار بود عملیات احتمالی نجات گروگان‌ها انجام گیرد، مورد بررسی قرار داده است و جالب اینکه درین عملیات، احدی آنهاد را ندیده و شناسایی نشده‌اند. این هواپیما پس از انجام موریت به سلامت بازگشت. خلبان هواپیما گزارش کرد که محل مورد نظر جایی است مطلوب، سطح آن مستحکم و صاف و به حد کافی دور افتاده و از جاده‌ای که در نزدیکی آن واقع شده به ندرت استفاده می‌شود. ما تصمیم گرفتیم برنامه ماموریت نجات گروگان‌ها را تکمیل کنیم و پس از جمع‌آوری تجهیزات مورد نیاز خود، گروه اعزامی را آماده سازیم.

برای من روشن بود که شورای انقلاب هیچ کاری در زمینه آزادی گروگان‌ها انجام نخواهد داد. از این رو تصمیم گرفتم وارد عمل شوم. روز 11 آوریل من و مشاورین طراز اولم برنامه نجات گروگان ها را مجدا مرور کردیم. در اتاق کابینه، ماندل، براون، برژینسکی_ کریستوفر و رئیس سازمان اطلاعاتی سیا _ استارفیلد ترنر _ ژنرال دیوید جونز، هامیلتون جوردن و جودی پاول در کنار من نشسته بودند. (ونس به یک مرخصی که شدیدا نیاز داشت، رفته بود.)

گروگان‌گیران افراطی تهدید کردند در صورتی که هرگونه اقدامی برای رهایی گروگان‌ها صورت گیرد، «فورا همه گروگان‌ها را از بین خواهند برد و همین تهدید، ما را مجبور کرد هرگونه عملیات را با حداکثر احتیاط طراحی و برنامه‌ریزی کنیم.

ژنرال جونز گفته بود که کوتاه‌ترین تاریخ برای آماده کردن همه کارها 24 آوریل است. من به همه گفتم زمان آن فرا رسیده است که گروگان‌هایمان را به خانه برگردانیم، زیرا سلامت و حفظ جان آنها و هم چنین شرافت ملی ما مطرح است.

هنگامی که ونس از مرخصی بازگشت، نسبت به تصمیم من در زمینه نجات گروگان ها اعتراض کرد و تقاضا نمود نظریات خود را در شورای امنیت ملی مطرح سازد. در جلسه‌ای که پانزدهم آوریل تشکیل شد، وی استدلال کرد که ما بایستی صبور باشیم و دست به کاری نزنیم که زندگی و جان گروگان‌ها را به مخاطره بیندازد ولی افراد دیگر روی نظر پیشین خود ایستادگی کردند.

تما تلاش‌ ما این بود که اقدامات مربوط به آزادی گروگان ها مخفی بماند و به افاردی که اجبارا از رفت و آمد هواپیماها و هلی کوپترها مطلع می‌شدند، گفته بودیم که این حرکات مربوط به عملیات مین گذاری است. عصر شانزدهم آوریل برای بررسی کامل عملیات در اتاق بررسی موقعیت (اتاق وضعیت) تشکیل جلسه دادیم که لیه دو ساعت و نیم به طول انجامید، من مخصوصا تحت تاثیر ژنرال جیمزوات، ژنرال فیلیپ گاست و سرهنگ چارلز به کویت که رهبری عملیات را داشتند قرار گرفتم.

در توضیحات دقیقی که از عملیات دادند، ابهام‌هایی که در نحوه اجرای طرح وجود داشت، مرتفع شد. از این رو ضمن قبول و تائید کامل طرح به آنها دستور دادم که آن را به مرحله اجراء در آورند و آنها را مطمئن ساختم که هنگام اجرای طرح هیچگونه دخالتی از جانب کاخ سفید نخواهد شد.

تنها درخواست من این بود که مرا لحظه به لحظه در جریان امر قرار بدهند. کلیه برنامه‌ها و تمرین‌های مقدماتی این طرح تکمیل شده بود و زمان برای اجرا نیز مناسب بود و من به موفقیت این طرح کاملا امیدوار بودم.
هواپیماها در مصر و عمان که دوست ما و همجوار ایران بودند مستقر شده بودند، بدون آنکه رهبران مصر و عمان از نیت اصلی ما اطلاع داشته باشند، طبق گفته ما آنها چنین می‌پنداشتند که این برنامه به منظور کمک‌رسانی به مجاهدان افغانی و یا مین گذاری در سواحل ایران است.

بدیهی است که نقشه‌ دقیق ساختمان سفارت ما در ایران در اختیارمان بود. ولی به منظور اطلاع از مکان نگهداری گروگان‌ها احتیاج به اطلاعات دقیقی داشتیم که زنان و سیاه پوستان که قبلا در ایران جزو گروگان‌ها بودند و قبل از عید مسیجح آزاد شده بودند، در این زمینه نتوانستند کمکی به ما بکنند و به طور کلی، اطلاعی از محل نگهداری گروگان‌ها نداشتند.

ولی اقبال با ما یاری کرد و برای اولین بار یکی از عوامل ما در ایران (که به دلیل امنیتی از افشاء نام او خودداری می‌کنم) که شناخت کاملی از سفارت ما نیز داشت، توانست محل دقیق هر یک از گروگان‌ها _ تعداد محافظین و خصوصیات آنها و برنامه روزانه گروگان‌ها و محافظین را دقیقا در اختیار ما بگذارد.

از طرف دیگر عوامل ما که قبلا به عناوین متفاوت تجاری و خبرنگاری و ... به ایران رفت و آمد می‌کردند، اطلاعات دقیقی در زمینه محافظین گروگان‌ها در اختیار ما گذاشته بودند. بر اساس این اطلاعات از میزان جدیت و دقت در مراقتب از گروگان‌ها و محوطه سفارت توسط دانشجویان کاسته شده بود و یک حمله غافلگیرانه حتما موفقیت‌آمیز به نظر می‌رسید.

عکس‌هایی که مرتبا توسط ماهواره‌ها می‌گرفتیم، به خوبی نشان می‌داد که طولانی شدن مدت گروگان‌گیری محافظین را کسل و خسته کرده است و آن شور و هیجان اولیه دیگر وجود ندارد.

در چنین شرایطی نیروی ماهر و آموزش‌ دیده ما می‌‌توانستند در تاریکی شب و با استفاده از وسایل نورزا افراد ما را از دانشجویان تشخیص دهند و امکان آزادی آنها را فراهم سازند.

بدین منظور ما احتیاج به شش هلی‌کوپتر بزرگ داشتیم که در مرکز تهران پرواز کند و گروه نجات را همراه با سه نفر گروگان آمریکایی مستقر در وزارت خارجه و گروگان‌هایی که در سفارت بودند پس از آزادی به محل امنی منتقل سازد.

مشکل اساسی، عبور از دریا و کشورهایی بود که در مسیر قرار داشت تا به مرکز تهران برسیم. برای رفع این مسئله در نظر گرفتیم هشت هلیکوپتر بزرگ که فقط شش فروند آن در عملیات رهاسازی گروگان‌ها شرکت می‌کردند و دو عدد دیگر برای ذخیره در نظر گرفته شده بود، توسط هواپیمای حمل و نقلی که در عمان داشتیم، به منطقه دور افتاده‌ای که صحرای شماره یک نامیده شده و قبلا توسط پرواز آزمایشی ما دقیقا مورد بررسی قرار گرفته بود، منتقل کنیم.

تنها نقطه ضعف این منطقه، جاده فرعی و خاکی بود که به ندرت برای عبور و مرور مورد استفاده قرار می‌گرفت. البته در این زمینه، گروه نجات آمادگی‌ این را داشت که در صورت عبور و مروری در این جاده در حین عملیات، عابرین را توقیف نموده، وسیله نقلیه آنها را دور از انظار مخفی کرده و پس از اطمینان از اینکه نمی‌توانند در راه نجات گروگان‌ها اخلالی به وجود آورند، آنها را آزاد سازند. من در این مورد دستور اکید داده بودم که به هیچ عنوان به هیچ عابر بیگناهی نباید آسیبی برسد و از خونریزی بر حذر باشند.

طبق برنامه، هلی‌کوپترها غروب روز پنجشنبه 24 آوریل ساعت ده و نیم صبح به وقت واشینگتن پرواز می‌کردند و شش ساعت بعد به محل عملیات می‌رسیدند. فاصله این پرواز از بحر عمان تا محل عملیات 600 میل بود که حداکثر ظرفین پرواز این گونه وسایل هوابرد است.

شش فروند هواپیمای 130 _ C که حامل نود نفر اعضاء گروه نجات، به علاوه سوخت و وسایل و تجهیزات بود، در محل عملیات به هلیکوپترها می‌پیوست، سپس گروه و لوازم از هواپیماهای 130 _ C هلیکوپتر‌ها منتقل می‌شدند و هواپیماها خاک ایران را ترک می‌گفتند. آنگاه هلیکوپترها به سمت شمال و یکی از کوه‌های نزدیک به پرواز در می‌آمدند و ساعت 4 صبح به مقصد می‌رسیدند و تا روز بعد در همانجا مخفی می‌ماندند. این محل، دور افتاده و کاملا خالی از سکنه بود و احتمال شناسایی گروه نجات بسیار کم بود.

ارتباط بین پنتاگون و گروه نجات از طریق ماهواره و سایر وسایل ارتباطی فوری بود. من نیز گزارش‌های خود را تلفنی از طریق ژنرال جونز و هارولد براون دریافت می‌کردم.

شب عید کامیون‌هایی که توسط عمال ما در تهران خریداری و در انباری در نزدیکی تهران نگهداری می‌شد، به محل اختفای گروه نجات آمده و آنها را به شهر می‌آورد. در زمانی که از پیش مشخص شده بود، گروه نجات، هم زمان وارد ساختمان وزارت خارجه و محل سفارت می‌شد و با انجام عملیاتی، گروگان ها را آزاد می‌کرد. پس با استفاده از ارتباط رادیویی که بین گروه نجات و هلیکوپترها بود، هلیکوپترها در مکان تعیین شده به زمین می‌نشست و افراد ما را به فرودگاه متروکی در نزدیکی شهر تهران می‌برد و از آنجا دو فروند هواپیمای C_ 140 آمریکائی‌ها را از طریق پرواز برفراز مناطق کویری عربستان سعودی به جای امنی منتقل می‌کردند و هلی کوپترها در ایران به جا گذاشته می‌شدند.

من در نظر داشتم که پس از پایان موفقیت‌آمیز برنامه‌ رهاسازی گروگان‌ها، سعودی‌ها را در جریان امر بگذارم. ونس از خطری که متوجه جان گروگان ها بود، ابراز نگرانی می‌کرد و در موفقیت این برنامه تردید داشت. او همواره ترجیح مِ داد که در صورتی که من تصمیم می‌گرفتم، برای نجات جان گروگان‌ها به قوه قهریه متوسل شوم، از مین‌گذاری سواحل ایران استفاده شود و حتی در چند مورد مرا تهدید به استعفا کرده بود. به هر حال، من به نظریاتش ارج می‌نهادم و در شرایط کنونی محتاج نظریات و خدماتش بودم، از این رو به کار خود ادامه داد ولی مشروط به اینکه حق اعتراض به پاره‌ای از سیاست‌های متخذه در مورد ایران پیوسته برایش محفوظ باشد.

یکی از شرایط موفقیت این طرح که همواره مرا نگران می‌کرد این بود که تا آخرین مرحله سری باقی بماند. ولی من مجبور شدم این طرح را با یکی دیگر از سران دول در میان بگذارم.

منشاء این فکر از آنجا سرچشمه گرفت که یک افسر انگلیسی که در خدمت سلطان عمان بود، به لندن گزارش کرده بود که ما هواپیماهایی مجهز به تجهیزات جنگی برای مجاهدین افغان به عمان فرستاده‌ایم و در نتیجه عمانی‌ها و انگلیسی‌ها از این خبر برآشفته بودند و من مجبور شدم «وارن کریستوفر» را برای ادای توضیحات به لندن بفرستم تا با خانم «مارگارت تاچر» نخست وزیر و «لرد کارینگتون» وزیر امور خارجه انگلیس وارد بحث و مذاکره شود و مقصد واقعی ما را از فرستادن این هواپیماها به عمان برای آنها روشن سازد.

در یک مورد دیگر ما نگران شدیم که خبر درز کرده است و آن داستان یک ماموریت نجات در حوالی مرز عراق بود که هنگام ضبط برنامه رادیویی که در سراسر ایران پخش می‌شد، به گوشمان رسید. ولی خیلی زود متوجه شدیم که این مطلب چیزی به جز نقل یک داستان تخیلی از روزنامه واشنگتن استار نبوده است.
روز چهارشنبه 23 آوریل (3 اردیبهشت) من آخرین گزارش اطلاعاتی را در مورد آزادی گروگان‌ها از طرف ایران دریافت کردم.

گزارش حاکی از این بود که امکان آزادی گروگان‌ها ظرف پنج یا شش ماه آینده بعید است، از طرف دیگر عوامل ما در ایران نسبت به موفقیت و طرح آزادی گروگان ها بسیار خوشبین بودند.
روز بعد که روز اجرای عملیات بود، دلم می‌خواست که تمام لحظاتم را به دریافت گزارش پیشرفت کار گروه نجات بگذرانم، ولی برای نایکه نشان داده شود که هیچ واقعه غیرعادی وجود ندارد، مجبور بودم برنامه عادی روزانه خود را طبق معمول دنبال کنم. روی این اصل، از برژینسکی خواستم که لحظه به لحظه توسط یادداشت مرا در جریان امر قرار دهد و کوشش می‌کردم نشان دهم که حواسم متوجه وظایف جاری از جمله ملاقات خصوصی با رهبر حزب کارگر اسرائیل «شیمون پرز» و ملاقات با گروهی از رهبران آمریکای لاتین در زمینه برنامه مبارزه با تورم است.

یلا برخی از یادداشت‌های برژینسکی در روز اجرای عملیات که نظریات من نیز در حاشیه آن اضافه شده بود، نقل می‌کنم (ساعات نقل گزارش‌ها به وقت واشنگتن است):

ساعت 35/10_ آخرین گزارش اطلاعاتی در زمینه مراحل اولیه. پرواز طبق برنامه انجام می‌شود.
ساعت 12_ صرف ناهار با حضور ونس _ معاون او _ براون‌_ برژینسکی_ جودی پاول.
گزارش نخست حالی از این است که احتمالا هلی کوپتر‌ها مجبور خواهند شد که در جایی نرسیده به محل تعینی شده قبلی فرود آیند. با وجودیکه اداره هواشناسی هوا را خوب گزارش داده بود، ولی هلیکوپترها به هواپیمای باری حامل بازگشته است که به علت نقص فنی دیگر قابل استفاده برای ادامه ماموریت نیست و دیگری در صحرای جنوب منطقه عملیات رها شده است. (در طول این مدت ما مطلع نشدیم که سرنشینان هلی‌کوپتر رها شده، چه سرنوشتی پیدا کرده‌اند و این مسئله بسیار ما را نگران کرده بود.)

یکی از دیده‌بانی‌های ایرانی متوجه پرواز دو هواپیمای ما که بدون چراغ و در ارتفاع کم پرواز می‌کنند، شده است. (فرستنده جاسوسی ما در ایران، فرستنده‌های رادیویی را در سراسرایران ضبط می‌کرد)

ساعت 15/15 دقیقه نیروی دریایی تصور می‌کند، دو هلیکوپتری که از کار افتاده‌اند، به وسیله بقیه هلی‌کوپتر‌ها که بر زمین نشسته‌اند، از زمین برداشته شده‌اند و فعلا 6 هلیکوپتر در راه اجرای ماموریت هستند. قرار است ظرف نیم ساعت وضعیت صحرایی شماره یک به ما گزارش شود.

خبری از آژیر هوایی ژاندارمری که دو هواپیمای ما را دیده بودند، نیست (ایرانیها پاسگاه‌های کوچکی در شهرها و روستاها دارند که ما بدون هیچ مشکلی از کنار آنها گذاشتیم.)

تمام هواپیماهای C_ 130 به زمین نشستند. در این فاصله به اولین مسئله برخورد کردیم. زیرا بلافاصله پس از به زمین نشستن هواپیماها، یک اتبوس که حدود 40 تا 44 نفر سرنشین دارد، یک کامیون سوخت و سپس یک وانت از آنجا عبور کردند. دو وسیله آخر به نظر رسید متعلق به قاچاقچیان بنزین باشد و هر دو راننده به محض مشاهده ما، به وسیله وانت فرار کردند و بعید است که به پلیس اطلاع دهند.

سرهنگ «بک وات» بر این عقیده است که این رانندگان فکر کرده‌اند گروه ما پلیس ایران است ولی بایستی مسافرین اتوبوس را که توقیف کرده‌ایم، از هرگونه اقدامی که منجر به دادن اطلاعاتی به پلیس شود، باز داریم. این واقعه صرفا یک بدشانسی غیرمترقبه است. ما این محل را هفته‌ها تحت نظر داشتیم و رفت و آمد در این جاده فرعی به ندرت به چشم می‌خورد.

براون و برژینسکی بر این عقیده‌اند دلیلی برای متوقف کردن عملیات در شرایط فعلی وجود ندارد، نتایج مشورت و گزارش‌های بعدی توسط برژینسکی به رئیس جمهوری اطلاع و کسب دستور خواهد شد. در حاشیه من با پیشنهاد انتقال سرنشینان اتوبوس به وسیله هواپیمای C_ 130 تا پایان برنامه نجات گروگان‌ها موافقت کردم، تا پس از خاتمه ماموریت به ایران باز گردانده شوند.

21/16 _ ژنرال جونز به وسیله ژنرال وات ( که در مصر بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد) مطلع شده شده که همه چیز در محل صحرای شماره یک تحت کنترل است. هیچ کس زخمی یا کشته نشده است. وسیله نقلیه‌ای که با دو راننده فرار کرده بودند، به شهری که در 15 میلی محل واقع شده بود و در آنجا یک پست ژاندارمری که شب ها خالی است، رفته است. چهار هلیکوپتر، ساعت چهار به وقت محلی سوخت‌گیری کرده بود و دو فروند دیگر در حال سوخت‌گیری بود (یکی از این دو هلیکوپتر موقتا به علت گردباد ؟ مجبور شده بود به زمین بنشیند، ولی بعدا با تلاشی که به عمل آورده بود، به دیگران پیوست و این امر باعث تاخیر در برنامه شد، ولی این امر، مسئله مهمی نبود.)

وات انتظار دارد که همه‌چیز ظرف 40 دقیقه با موفقیت به پایان برسد. وی گزارشی دریافت کرده است که علامت سبز داده شده است.

45/16_ براون به برژینسکی اظهار داشت: من فکر می‌کنم ملیات به وضعیتی رسیده است که بایستی متوقف شود. یکی از هلیکوپترها با مشکل فنی مواجه شده است (اشکال هیدرولیک) و بدین ترتیب ما کمتر از 6 هلیکوپتر مورد نیاز در اختیار داریم.

برای باز گرداندن گروه نجات از هواپیماهای C_ 130 استفاده خواهد شد. از رئیس جمهور درخواست می‌شود که ظرف چند دقیقه برای لغو ماموریت اتخاذ تصمیم کند (با توجه به اینکه عملیات بایستی در طول شب پایان پذیرد.)

50/16_ پس از دریافت گزارش کامل از برژینسکی، رئیس جمهوری تقاضای اطلاعات کامل از براون وجونز نمود. خاصه در این زمینه خواهان توصیه فرمانده زمینی شد (بکوارت و وات در مصر هر دو با توجه به برنامه عملیات که نیازمند به حداقل 6 هلیکوپتر بود، توصیه کردند که عملیات لغو شود.)

57/16_ رئیس جمهوری خطاب براون گفت: بهتر است با پیشنهاد موافقت کنیم، ماموریت لغو می‌گردد.

در این موقع، معاونت ریاست جمهوری _ کریستوفر _ پاول و جردن در اتاق مطالعه کوچک من به من و برژینسکی پیوستند، ونس و براون نیز بعدا به آنجا آمدند. گرچه به سبب شکست ماموریت، ما متاثر و غمگین بودیم، ولی خدا را شکر می‌کردیم که تلفات جانی نداشته‌ایم.

18/17_ براوان به رئیس جمهوری اطلاع می‌دهد که معلوم نیست چه بر سر یکی از هلیکوپترها و سرنشینان آن آمده است.

32/17_ رئیس جمهوری با یک تلفن مطمئن با جونز تماس می‌گیرد و اطلاع حاصل می‌کند که کلیه خدمه از هلیکوپتر خارج نشده‌اند. وی دستور داد که از هرگونه اقدامات نظامی بیهوده جلوگیری شود و با استفاده از پوشش هوایی برای رهایی جان خدمه بدون هیچ برخوردی اقدام کنند.

در صورت حمله هوایی از طرف ایران قبل از حمله مستقیم و سرنگونی هواپیماهای ایرانی، اقدام به یک نمایش قدرت بکنند (پیش بینی این عملیات به منظور حفظ جان خدمه هلیکوپتری بود که تصور می‌کردم در صحرای ایران رها شده بود) من آماده بودم تا در صورت لزوم، نیروی هوابرد نظامی را برای حفظ جان خدمه هلیکوپتر به محل اعزام دارم. (منابع جاسوسی ما گزارش کردند که هلیکوپتری که در صحرا به زمین نشسته است، دارد علامت می‌دهد)

با توجه به لغو انجام ماموریت گروه نجات، بحثی در زمینه چگونگی توجیه ماموریت و لغو آن برای ایران و مردم آمریکا در گرفت. (من درین فکر بودم که پس از خروج گروه نجات از ایران، لازم است ایرانیان را تسکین دهم.)

58/ 17_ جونز با استفاده از خط ویژه به رئیس جمهوری اطلاع داد که یکی از هلیکوپترها با هواپیمای C_130 تصادف کرد و منجر به از بین رفتن تعدادی از افراد شده است و ممکن است وضع از این هم ناگوارتر شود. سرنشینان این هواپیما به هواپیمای C_130 دیگری منتقل شدند. (از فرط ناراحتی حالم به هم خورد. هر تاخیر جزئی از آن طرف در رساندن خبر برایم ساعت‌ها به طول می‌انجامید و همچنان که منتظر گزارش‌های دقیق‌تر در مورد تعداد کشته شدگان بودم، فقط دعا می‌کردم).

21/18_ رئیس جمهوری از طریق جونز اطلاع حاصل می‌کند که تعدادی از افراد بر اثر تصادف کشته شده‌اند. این افراد شامل خدمه هواپیما _ خلبان هواپیمای C_130 و تعدادی از اعضاء گروه نجات بودند. بقیه افراد به وسیله یکی دیگر از هواپیماها از محل خارج می‌شوند. (هنگام آماده شدن برای پرواز بر اثر ایجاد گرد و غبار ناشی از حرکت پروانه هلیکوپتر و کم شدن دید خلبان یکی از هلیکوپترها با قسمت جلوی هواپیما برخورد کرده و منجر به سوختن هر دو وسیله می‌گردد، به نحوی که خارج کردن اجساد کشته شدگان را غیرممکن می‌سازد) بقیه افراد با پنج هواپیمای C_ 130 عازم مصیره، که جزیره کوچکی در دریای عمان است، حرکت می‌کنند. مدت توقف افراد ما در صحران سه ساعت است.

05/19
_ جونز اطلاع داد. که حداقل 6 نفر کشته شده‌اند.
گروه نجات ساعت ده بعد از ظهر به مصیره می‌رسید.
45/19_ گروهی که در اتاق کابینه بدون حضور ریاست جمهوری گرد هم آمده بودند، مشغول تهیه بیانیه‌ها و اطلاعیه‌های لازم در این زمینه بودند.

(من به تنهایی در دفتر کوچک خود نشسته بودم و مشغول تهیه فهرستی از تمام کارهایی بودم که بایستی انجام شود. از جمله اینکه به گروگان‌های ما صدمه ای وارد نشود، عوامل ما در تهران مصون بمانند. رهبران سایر دول منطقه را از آنچه گذشته است، آگاه سازم. برخی از رهبران آمریکا را در جریان واقعه قرار دهم و نهایتا جریان را به اطلاع افکار عموی برسانم ولی در وهله اول بایستی گروه نجات را بدون اینکه شناخته شوند، از ایران خارج می‌کردیم.)

5/20_ رئیس جمهوری به جمع گروهی که در اتاق کابینه تشکیل جلسه داده بودند پیوست (من به دنبال رئیس سازمان سیا فرستادم تا معلوم کند چه مدت وقت لازم است تا گروه نجات از ایران خارج شود.)

05/11_ ترنر به گروه می‌پیوندد. بحث در زمینه موقعیت در ایران و بازتاب بیانیه‌های مورد نظر انجام می‌گیرد اما مدت طولانی در مورد تینی زمان صدور اعلامیه‌ها صرف کردیم. ضرورت داشت تا خروج کامل گروه عملیات ما از ایران، از اعلام هر خبری در این زمنیه خودداری شود. و سپس در اولین فرصت لازم بود با اعلامیه و بیانیه‌های خود هر نوع واکنش شدید ایرانیان را تعدیل کنیم و از اینکه ماموریت گروه نجات به شکل اغراق‌آمیزی به صورت یک حمله تمام عیار نظامی تلقی شود، جلوگیری به عمل آوریم. چه، در غیر این صورت احتمال داشت به گروگان‌ آسیب برسد. از طرفی باید به افراد خود در تهران که دارای کامیون، تجهیزات رادیویی و دیگر وسایل مورد طوءظن بودند اطلاع می‌دادیم تا فرصت حفاظت از جان خود را به دست می‌آوردند.)

05/23_ براون گزارش جامع‌تری ارایه داد. شمارش تمام کارکنان هلیکوپتر انجام شد_ 8 نفر آنها کشته و 3 نفرشان سوخته بودند.

_ رئیس جمهوری تصمیم می‌گیرد که بیانیه‌ها و اعلامیه‌ها را ساعت 2 صبح صادر کند. سپس وقت را به ساعت یک صبح تغییر می‌دهد. تماس با اعضای کنگره فورا شروع می‌شود. ماموریت ما به علت یک سری وقایع غیرقابل پیش‌بینی و ناگوار لغو شد.

ولی احتمال زیادی برای کسب توفیق وجود داشت _ هیچگونه زنگ خطری تا پس از دو تا سه ساعت بعد از خروج افراد ما از ایران به صدا در نیامد. هنوز هم از یادآوری خاطرات آن روز ازرده خاطر می‌شویم، امید موفقیت زیاد بود، ولی وقایع ناگوار و عجیب، شهامت گروه نجات، شرمساری ناشی از شکست و بالاتر از همه مرگ فاجعه‌آمیز افراد ما در کویر همه و همه در خاطرم نقش بسته است. من برای چند ساعت موفق شدم بخوابم و صبح زود آماده شدم تا از طریق تلویزیون آنچه را که رخ داده بود، برای مردم آمریکا تشریح کنم. من تمام مسئولیت را شخاص به عهده گرفتم.
آنچه را که روی داده بود، تشریح کردم و دلایل خود را برای این تلاش شرح دادم. من عملی را که ایران مرکب شده بود به دنیا یادآوری کردم و داوطلبانی را که با شهامتی بی‌نظیر، زندگی خود را از دست داده بودند، مورد ستایش قرار دادم.

من می‌خواستم به مجرد بازگشت اعضای گروه نجات، آنها را ملاقات کنم. از این رو بدون اطلاع‌رسانه‌های گروهی، روز یکشنبه 27 آوریل (7 اردیبهشت) برای دیدن آنها به محلی مخفی پرواز کردم. هویت اعضای گروه سری نگه داشته شده بود، هنگامی که از هلیکوپتر پیاده شدم، سرهنگ بکویت منتظرم بود، هنگامی که از هلیکوپتر پیاده شدم، سرهنگ بکویت منتظرم بود، او واقعا یک فرد محکم و قوی بود و سابقا در تیم فوتبال دانشگاه جورجیا بازی می‌کرد و دوران کودکی خود را در فاصله چند میلی پلینز (نام شهر کوچی در آمریکا) گذرانده بود. او با وارد شدن به ارتش و به مخاطره انداختن جان خود در کلیه کارهای پرمخاطره خویشتن را وقف میهنش کرده بود. جانه او می‌لرزید و اشک از گونه‌هایش سرازیر شده بود. او را در آغوش کشیدم و هر دو گریستیم.

وی گفت: آقای رئیس جمهوری! من متاسفم. شما را مایوس کردم. من با تمام وجودم از تلاش او و افرادش قدردانی کردم.

وی سپس ادامه داد:
_ آیا اجازه خواهید داد ما بار دیگر به محل برگردیم و ماموریت را انجام دهیم؟

به او گفتم البته در صورت ضرورت یقینا مانند گذشته روی گروه او حساب خواهم کرد.
بکویت به من اظهار داشت: پس از اینکه آخرین هلیکوپتر در کویر از کار افتاد، فورا تصمیم گرفت توصیه کند عقب‌‌نشینی شود ولی هیچ شک و تردیدی نداشت که تصمیم وی درست بوده است.

من پرسیدم: چرا بقیه هلیکوپترها را از بین نبرده بودند؟ وی توضیح داد که هلیکوپترها پر از مواد منفجره بودند و هر نوع آتش یا انفجار برای هواپیمای C_ 130 که زندگی آنان به آن بستگی داشت، مخاطره‌انگیز بود.

من همچنین با پنج نفر از ایرانیانی که در این ماموریت‌ ما را یاری داده بودند، ملاقات کردم. آنها نیز ابراز علاقه می‌کردند که برگردند و به ما کمک کنند. من دور زدم و با یک یک افراد مذاکره کردم و از سوی ملت آمریکا، از کار قهرمانانه آنا قدردانی به عمل آوردم. آنها در کار خود ماهر و استاد بودند و من درنگ نمی‌کردم که زندگی خود را به دست آنها بسپارم.

از آن پس ما با اخبار جعلی و نادرستی در مورد عملیات مواجه شدیم که مجبور بودیم به آنها پاسخ گوئیم. یکی از این اخبار مربوط به اتهامی بود که شایع کردند و گفتند که من دستور داده‌ام برنامه آزادی گروگان ها لغو شود و آن را غیرعملی ساخته بودم در صورتی که سرهنگ بکویت و افرادش مایل بودند مامویت را ادامه دهند و ان را به مرحله اجراء در آورند.

ولی علی رغم اعتراضات آنان، من دستور لغو آن را صادر کرده بودم. براون از بکویت خواسته بود که به برخی از پرسش‌های روزنامه‌نگاران پاسخ بدهد، ولی بکویت عادت کرده بود که هویت خود را مخفی نگهدارد. اما تحت شرایط موجود بکویت اصرار داشت مرا ببیند و توضیح دهد که چرا اکنون برخلاف گذشته تمایل پیدا کرده است که نظریاتش را علنی سازد. هنگامی که وی در دفتر ریاست جمهوری حضور داشت تعریفی از من کرد که فکر می‌کنم هر گز از آن برتر نخواهم شنید. او با شرمندگی گفت: _ من و افرادم به این نتیجه رسیده‌ایم که ریاست جمهوری کشورمان همچون فولاد، سخت و قوی است.

یکی از مشکل ترین وظایفی که به عنوان رئیس جمهویر با آن رو به رو بودم، مجلس ترحیمی بود که روز 9 ماه مه در قرستان ملی «آرلینگتن» برای 8 نفر نظامی که در ایران کشته شده بودند، برگزار شد. قرار بود همه خانواده کشته‌شدگان در این مراسم شرکت داشته باشند و من با تمام وجود غم آنان را احساس می‌کردم.

من می‌خواستم به آنها تسلیت بگویم و از آنان تشکر کنم. ولی نگران بودم که برخی از آنها ممکن است به سبب اینکه من کسی بودم که دستور اجرای ماموریت نجات را صادر کرده بودم با من برخوردی توهین آمیز داشته باشند.
هنگامیکه «روزالین» و من وارد اتاق انتظار شدیم، من همسران و کودکان و پدران و مادران مردانی که شجاعت آنان را مشاهد کرده بودیم، دیدیم. یکی از همسران جوان پیش آمد و دستانش را به سوی من دراز کرد. او را در آغوش گرفتم.

به نظر می‌رسد هم آنان بیشتر نگران احساسات من بودند تا غم خودشان. احساسی عمیق از سپاس و قدرشناسی نسبت به مردانی شجاع که از دست رفته بودند و خانواده‌هایشان که اطراف من بودند، تمام وجودم را در بر گرفت. حساسیت و شهامت آرام آنان به صورتی خاص جلوه‌ای بود از فداکاری داوطلبانه و شرافت مردان و زنانی که در نیروهای مسلح مشغول انجام وظیفه بودند و خود را وقف حفظ و نگهداری آزادی برای همه کرده بودند.