عاقبت این عشق... (یادداشت روز کیهان)

سینه ریحانه پیامبر(ص) و میخ در؟ لطافت گل و خشونت درفش؟ نه، هیچ تناسبی نبود اما کینه و حسادت و نفاق که فوران کند، تنها میل عقده گشایی دارد. گویا انتقام همه کفر را یکجا از پیامبر اعظم و فرزند و جانشین او گرفتند. میخی که سینه ریحانه النبی را آزرد و فریاد او را تا عرش برد، میخ دیانت و ولایت بود که تا ابد محکم کوبیده شد. و فاطمه خود چنین اراده کرده بود که با وجود داغ داری رحلت پیامبر(ص)، یکجا برای رسالت و ولایت سینه سپر کند. فاطمه(س) می خواست فدیه و فدایی ولایت باشد وگرنه او را با فدک چه کار؟! مگر نه اینکه مولای متقیان فرمود «و ما اصنع بفدک و غیرفدک... مرا به فدک و غیرفدک چه کار حال آن که جایگاه نفس، فردا گور است که در تاریکی آن نشانه های وجودش از بین می رود» (نامه 45نهج البلاغه)
آیا باید از یهودی سند آورد که چون دید علی(ع) را دست بسته و کشان کشان می برند، به حقانیت او شهادت داد. و چون پرسیدند که تو را چه می شود، گفت «این علی که امروز چنین دست بسته می برند، صاحب ذوالفقاری است که همین چند سال پیش پهلوانان عرب را یکی پس از دیگری بر زمین زد و کسی از عرب و عجم جرئت ایستادن در برابر بازو و شمشیر او را نداشت. او عمرو بن عبدود را بر زمین کوبید و در قلعه خیبر را از جا کند که چهل تن نمی توانستند. او اکنون هم اگر اراده کند می تواند کل مدینه را به هم بریزد و حکومت را به دست گیرد اما سکوت کرده است.» حقانیت و اخلاص از این بالاتر؟! از جناب عایشه دختر ابوبکر سند می آورم که گفت «من روی زمین کسی را راستگوتر از فاطمه جز پدرش ندیدم.» آیا فاطمه و فدک و اقامه دلیل و ارائه سند؟! عایشه تو بگو آیا این گل رنجور را که امروز بین در و دیوار با تازیانه می نوازند، همان نیست که گفتی «من در میان مردم کسی را شبیه تر از فاطمه به پیامبر از نظر کلام و گفتار ندیدم؛ چون بر رسول خدا وارد می شد، پیامبر خوشامد می گفت و او را به سینه خود می چسباند و دستش را می بوسید و او را جای خود می نشاند»؟ نه، اینها که عایشه می گوید مربوط به روزگار اصحاب کهف نیست که 309 سال از آن گذشته و غبار گرفته باشد. عایشه، همین چند ماه پیش را می گوید.
عشق آسان نبود چندان که در آغاز می نمود. البلاء للولاء. رنج و بلا برای دوستان و عاشقان است. طلای ناب باکی از فرو رفتن در آتش ندارد که این بر عیار و تابندگی او فزاید. هم برای فاطمه این گوهر مکنون و محجوب خلقت تلخ بود در خانه یکایک صحابه را زدن و به یاری علی(ع) فراخواندن. و هم برای علی این مظهر قدرت و غیرت الهی، که گوشه نشین شود و خار در چشم و استخوان در گلو صبر کند و پای خدا بنویسد- صبرت و احتسبت حتی أتاک الیقین- تا بدانجا که از زهرای رنجور بشنود «چرا مانند جنین به خود پیچیده ای»؟ اما «راضیه» و «مرتضی» شدن که بی بلا و ابتلا نمی شود. و گویا لسان غیب حافظ، فقط برای فاطمه و علی سروده است:
در کار گلاب و گل، حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری، وین پرده نشین باشد!
علی، خدا را برگزیده بود و فاطمه، علی را. که خدا، علی را برگزیده بود. شمع وجود فاطمه در آن دو سه ماه، در فرقت مصطفی سوخت و با غربت مرتضی ساخت. که آن میزبان جبرئیل باور داشت «انّ السعید کل السعید من احبّ علیاً فی حیاته و بعد موته. خوشبخت تمام، کسی است که به علی در حیات و مماتش عشق بورزد». فاطمه باید می سوخت و می ساخت. شمع و گل و پروانه ای را دیده ای که یارای دو ماه سوختن و ساختن داشته باشد؟! به قول شاعر؛ عاقبت این عشق هلاکم کند- در گذر کوی تو خاکم کند.
نگاه نکن که فاطمه به مولا می گفت چرا مانند جنین به خود پیچیده ای. از سر دریغ و افسوس بود نه اعتراض. آن روز فاطمه را ببین که به خشم آمد و دست به آسمان گشود تا نفرین کند. و مگر، رد خور داشت غضب و نفرین دردانه خلقت که پیامبر اعظم در توصیف او فرموده بود «هر کس فاطمه را خشنود کند، خدا را خشنود ساخته و هر کس او را به غضب آورد، خداوند را غضبناک ساخته است». آن روز که مولای مظلوم را به مسجد بردند و تیغ کشیدند که یا بیعت کن یا گردنت را می زنیم، باز زهرا بود و زهرا، تنهای تنها. طاقتش طاق شد و به یکی از همان ها گفت اگر دست از علی برندارید، به شکایت کنار مرقد رسول خدا می روم. سپس دست حسنین علیهماالسلام را گرفت و کنار مرقد پیامبر رفت تا جماعت را نفرین کند. «سلمان فاطمه را دریاب، گویی دو طرف مدینه را می نگرم که به لرزه درآمده است. به خدا سوگند اگر فاطمه در کنار قبر پیامبر نفرین کند، مهلتی باقی نمی ماند و زمین همه آنها را در کام خود فرو می برد». علی بود که سلمان را پی فاطمه می فرستاد. اما مگر فاطمه در برابر قصد جان علی کردن صبوری تواند؟ «سلمان! آنها قصد جان علی را دارند و من بر این صبر نتوانم، مرا به حال خود واگذار تا جانب مرقد پدرم روم، مو پریشان کنم، گریبان چاک دهم و به درگاه خدا فریاد سر کنم».
سلمان که فاطمه را برای نفرین مصمم یافت، گفت علی مرا فرستاد و فرمود که بگویم به خانه بازگردید و از نفرین خودداری کنید. «حال که چنین است برمی گردم و صبر می کنم و می شنوم- به جان می خرم- سخن او را و اطاعت می کنم». و دیگر بار که این اتفاق تکرار شد، فاطمه(س) به سلمان فرمود «وای بر آنها سلمان! آنها می خواهند فرزندانم حسن و حسین را یتیم کنند. به خدا سوگند از مسجد خارج نمی شوم تا علی را به چشم سالم ببینم». و چون مهاجمان دست از امام کشیدند و حضرت جانب دختر پیامبر بازگشت، فاطمه محبت خود به امیرمؤمنان را چنین باز گفت «روحی لروحک الفداء و نفسی لنفسک الوقاء یا اباالحسن... روحم فدای روح تو و جانم سپر بلای جان تو یا اباالحسن! اگر در خیر و نیکی به سر بری، با تو خواهم بود و اگر در سختی و محنت سرکنی با تو سرخواهم کرد».
بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من
این راز سوختن فاطمه با علی و برای علی است. و راز حیرت من و تو و تاریخ که نازکی طبع گل و ریحان را چه نسبت با میخ و تازیانه و آتش؟ محبت مولا را بر سینه فاطمه ضرب نمی کردند، پس بر کدام سینه می زدند؟ و میخ ایمان بر سینه او نمی کوبیدند تا به ابد محکم و استوار بماند، بر کدام سینه می کوبیدند؟ وگرنه فاطمه را با فدک و غیرفدک چه کار آنجا که فرشته وحی را جواب کرده بود، فرشته ای که پیغام آورده بود هر چه می خواهی بگو تا بشود. «لذت خدمت پروردگار، مرا از هر خواسته ای بازداشته. لا حاجه لی غیر النظر الی وجه الکریم. هیچ حاجتی ندارم جز نظر به جمال کریم پروردگار.»
فاطمه از جنس این قوم نبود. جان او برای علی می رفت و رفت. مگر نشنیدی که به زنان عیادت کننده می گوید «به خدا صبح کردم در حالی که بی میل به دنیای بی وفای شما و غضبناک از مردانتان هستم. آنان را آزمودم و همه را دور انداختم. و چه قدر زشت است سستی عقیده و تباهی سخن... به خدا سوگند که دنیا ریسمان بندگی بر گردن آنها انداخت و دام خود را برای آنان گسترد. پس مرگ و ذلت برای قوم ستمکار باد! وای بر آنان! از علی به کجا روی برگرداندند؟ سوگند به خدا که دشمنی آنها با علی تنها به خاطر برندگی شمشیر و استواری و پایداری در راه حق و ثبات قدم او علیه باطل است... همانا نطفه فتنه و فساد بسته شد و اکنون منتظر بارور شدن آن باشید و پس از این به جای شیر، از شتران خود خون کثیف و سم سوزان بدوشید و هر روز شاهد فتنه و آشوب و ستم ظالمان باشید... شما را به استبداد ستمگرانی بشارت می دهم که جمعتان را درو خواهند کرد». و با ام سلمه بود که فرمود «صبح کردم در میان حزن و غم و اندوه غوطه ور. پیامبر رفت و بر جانشین او ستم شد. به خدا سوگند آن کس که بر امام او ستم شود و نه به دستور خدا و نه توصیه رسول با او عمل نکند، حجاب حرمت او دریده و هتک می شود. اما آنچه با علی کردند، کینه های جنگ بدر و میراث جنگ احد بود که در قلب های منافقان تا به حال مخفی بود و هر لحظه احتمال این فتنه می رفت و اکنون که پیامبر رحلت کرده، آن کینه ها بیرون ریخته است.»
صحابه ای که مسموم نفاق بودند، ایمان را بالا آوردند چندان که حضرت فرمود «خداوند اطاعت ما را مایه نظام دین و امامت ما را امان از تفرقه و جهاد را مایه عزت اسلام قرار داد... آنگاه که خداوند، خانه پیامبران و آرامگاه اولیا را برای پیامبرش برگزید، نفاق پنهان در شما ظاهر شد و جامه دین کهنه گردید... و شیطان سر از مخفیگاه به در آورد و شما را فراخواند، دید که پاسخگوی دعوت باطل او هستید و برای فریب خوردن آماده اید... پس به کجا برمی گردید با آن که راه را شناخته اید؟ و چه چیز را کتمان می کنید پس از آن که حقیقت را دریافته اید؟ آیا پس از آن که ایمان آوردید دوباره مشرک می شوید؟... همانا شما را می بینم که به عیش و نوش و رفاه چسبیده اید و آن را که شایسته بود به عنوان مولا و مقتدای خود برگزینید، از خود دور ساخته اید و به خیال خود از سختی به آسایش رهنمون شده اید. پس آب]ایمان[ را که در دهان خود جمع کرده بودید، یکباره همه را بیرون ریختید و هر چه را خورده بودید، بالا آوردید و برگرداندید (و البته به فرموده قرآن) کفر شما و تمام انسان های روی زمین زیانی به خدا نمی رساند...»
او از جنس این قوم نیست، پس با گریه وصیت می کند که امیرمؤمنان، دردانه پیامبر را شبانه و غریبانه غسل و کفن کند و به خاک بسپارد؛ گمنام و بی نشان. اندوه بر جان فاطمه حاکم شده است. «جانم محبوس آه و اندوه است و کاش که به همراه آه از تن خارج شود». علی دلداریش می دهد «گریه نکن، به خدا سوگند این سختی ها در راه خدا برای من ناچیز و کوچک است». اما امشب که خلوت و تاریکی، همراز مولا شود، گریه است که بی امان بر علی هجوم خواهد آورد.
- سلام بر تو ای رسول خدا از جانب من و دخترت که در جوارتو فرود آمد. و چه زود به تو پیوست! ای پیام آور خدا در فراق برگزیده تو طاقتم کم شد و تاب و توانی نمانده، مگر اینکه به سختی مصیبت فراق تو تأسی کنم... امانت به صاحبش بازگشت... اما غم من همیشگی و شبم به بیداری است تا آن که خداوند همان جایگاه را که تو در آن اقامت داری برای من برگزیند. و به زودی دخترت تو را باخبر خواهد ساخت که چگونه امتت برای از بین بردن حقوق او اجتماع کردند. به اصرار از او بپرس و از حال او خبر بگیر. این در حالی است که روزگاری نگذشته و یاد تو هنوز فراموش نشده است. و سلام بر شما، سلام کسی که وداع کند نه سلام کسی که رو گردان و آزرده خاطر است. پس اگر باز گردم نه به جهت ملال و خستگی است و اگر بمانم نه به جهت بدگمانی به آن وعده ای است که خداوند به صابران داده است.
فردا که آفتاب بدمد، اول ماجراست.تا آن مبارک سحری که فریاد فزت و رب الکعبه به آسمان برخیزد، 92 سال پرماجرا در پیش است، تا آن روز که مشتاق مهجور فاطمه شهادت دهد «به خدا سوگند، با مرگ و شهادت چیزی به سراغ من نیامد که ناخوش داشته باشم، من مانند جوینده ای هستم که ناگهان به مطلوب خود دست یابد و تشنه ای که در ظلمت بیابان ناگهان به آب رسد».
فدیه و صبر و وفا را امشب و فردا باید آموخت. شب قدر فاطمه است و علی امشب. شب قدر حبیبه خداست که فرمود «هرکس عمل خالص خود را نزد خدا فرستد، خداوند بهترین مصلحت را برای او نازل می کند».
محمد ایمانی