کتابی درباره انتخابات دهم و حوادث آن شورش اشرافیت بر جمهوریت

رضا جوادی
انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری و حوادث پس از آن را می توان یکی از بحث برانگیز ترین اتفاقات در تاریخ جمهوری اسلامی ایران دانست. تاکنون چندین کتاب درمورد این ماجرا به چاپ رسیده اما نگاهی به این کتاب های معدود نشان می دهد، هرچه از ماجرا دور می شویم بر عمق و محتوای آنها افزوده می شود. بدون شک این ماجرا پتانسیل بسیاری برای تأمل، تحقیق و پژوهش دارد و از منظرهای مختلف قابل بررسی و تحقیق است.
«شورش اشرافیت بر جمهوریت» آخرین کتابی است که در این مورد منتشر شده است. حمیدرضا اسماعیلی در کتاب خود چگونگی پیوند جریان های سکولار وبرانداز با طبقه اشرافی با هدف مقابله با مردم سالاری را مورد مطالعه و تحلیل قرار می دهد. کتاب با بیش از 500 صفحه حجم در 9 فصل تنظیم شده است.
در فصل نخست به طور اجمالی به شکل گیری، تطور و برخی مؤلفه های ایدئولوژی تجدیدنظر طلبانه، یعنی همان ایدئولوژی جبهه دوم خرداد پرداخته شده است. نویسنده تاریخ شکل گیری این جریان را در دهه هفتاد جستجو کرده و ایدئولوژی آنها را از قول خودشان «اصلاح طلبی» می نامد و در توضیح آن می نویسد؛
«دگرگونی سیاسی که جهت گیری خود را دست یابی به «توسعه سیاسی» و «جامعه مدنی» معرفی می کرد، بر دو راهبرد استوار بود: «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» و «فتح سنگر به سنگر». ازنگاه آنان تمام مراکز قدرت باید یکی پس از دیگری به تصرف جبهه دوم خرداد و مؤمنان به ایدئولوژی اصلاحات درمی آمد. به این ترتیب این ایدئولوژی منتقد تمامیت خواهی، عیار کاملی از انحصارطلبی با خود داشت و با پی گیری این رویکرد در طول هشت سال حکومت جبهه دوم خرداد به گسترش خشونت های سیاسی و سیاست زدگی انجامید. اصرار بر این ایدئولوژی و راهبردهای عینت بخش آن، دولت اصلاحات را به گفته رئیس آن در هر نه روز با یک بحران مواجه ساخت و درنهایت ناکارآمدی آن را درپی داشت. بدین ترتیب، دولت مذکور در انتخابات 84 شکست خورد و با رأی مردم و به اجبار جای خود را به فردی داد که در فهرست آخر انتظارات آنان قرار داشت.
از آن پس پیروان این ایدئولوژی که به حاشیه افتاده بودند و جایگاهی در مناصب نداشتند، با تفسیر جدیدی از دو راهبرد یادشده تلاش کردند خود را وابسته به جبهه مخالف احمدی نژاد درآورند. در انتخابات 84 اختلاف هایی در میان جبهه اصول گرا به وجود آمد که گروه هایی از آن را به انتقاد از احمدی نژاد واداشت. اما جریان تجدیدنظرطلب تلاش کرد از فرصت فراهم شده بهره ببرد وبا فراموشی گذشته دشمن ساز، صف جدیدی در آرایش نیروهای سیاسی داخلی ایجاد کند. به این صورت، جبهه اصلاحات که در دوره گذشته ادعای فتح تمام ارکان قدرت حکومت را داشت، طی سال های 84 تا 88 به یک «طفیل سیاسی» تبدیل شد و مصلحت را در آن دید که در شرایط به وجود آمده به جای پی گیری دو راهبرد گذشته که حذف بیشتر آنان را درپی داشت، راهبرد «احمدی نژادستیزی» را اتخاذ کند تا از این جهت خود را در برخی موضوعات با جریان های سیاسی دیگر دارای مشترکات معرفی کند. این وضعیت تا آستانه انتخابات 88 ادامه داشت و در تبلیغات انتخاباتی این جبهه نیز به راهبرد انتخاباتی تبدیل شد.
فصل دوم کتاب به نحوه حضور این جریان در انتخابات سال 88 و فرآیند رسیدن آنان به نامزد موردنظر اختصاص دارد و در این مورد می نویسد:
«در انتخابات 88 خط قرمز جبهه دوم خرداد دستیابی دوباره احمدی نژاد به مقام ریاست جمهوری بود. برای دستیابی به این مقصود دو راه قابل تصور بود. نخست جلوگیری از حضور احمدی نژاد در رقابت انتخاباتی با پیش کشیدن مسئله «دولت وحدت ملی» بود و دیگر به میدان آوردن رقیبی جدی برای رقابت با او بود. پس از شکست برنامه «دولت وحدت ملی» که طرحی خام و نسنجیده و غیرواقع بینانه بود وبا مخالفت اصول گرایان مواجه شد، راهکار دوم از اوایل دی 1387 به طور جدی پیگیری شد. احمدی نژاد در اواخر آذر 87 با دعوت از رقیب برای رقابت با خود نشان داد که عزم محکمی برای شرکت در انتخابات دارد و طرح مذکور عملاً شکست خورده است.
اما در میان تمام نام های متفاوتی که برای حضور در انتخابات مطرح می شدند مانند قالیباف، عبدالله نوری، محمد خاتمی، میرحسین موسوی، حسن روحانی، عارف و... هیچ کدام به اندازه محمد خاتمی و میرحسین موسوی نظر تصمیم گیرندگان جبهه دوم خرداد را به سوی خود جلب نمی کرد.»
نویسنده سپس با بیان چهار شرط عنوان می کند که خاتمی دو شرط از آنها را نداشت و درنتیجه موسوی به عنوان گزینه نهایی مطرح شد.
در فصل سوم راهبرد تبلیغاتی این جریان و گفتمان انتخاباتی موسوی موردبحث قرار گرفته است. نویسنده گفتمان این نامزد انتخاباتی را «عدالت- اصلاحات» معرفی کرده و پارادوکسیکال می داند.
«موسوی در انتخابات دهم ریاست جمهوری از گفتمان پارادوکسیکال «عدالت، اصلاحات» بهره برد و جبهه سیاسی همراه او نیز راهبرد تبلیغاتی «احمدی نژادستیزی» را برگزید. از نقطه آغاز فعالیت های انتخاباتی موسوی تا روزهای نزدیک به 22 خرداد از استدلال ها و عقلانیت گفتمان یادشده کاسته می شد و بر مؤلفه های هیجانی و احساساتی آن افزوده می شد. باگذر زمان موسوی بیش ازگذشته به ا سارت ایدئولوژی تجدیدنظرطلبان درمی آمد و به روش رادیکالیستی نزدیک تر می شد. این جبهه سیاسی از شعار اخلاق بهره می برد اما از کمترین پای بندی به آن برخوردار بود. توهین به احمدی نژاد به روش های مختلف موضوعی طبیعی تلقی می شد و این باور اجتماعی در میان آنان وجود داشت که تنها راه دست یابی به ریاست دولت دهم، تخریب احمدی نژاد و بحرانی نشان دادن وضعیت کنونی است. لذا ستاد موسوی به لحاظ کیفی و کمی بیشتر نیروی مادی و ذهنی خود را برای دگرگونه سازی از چهره احمدی نژاد و سیاست های او به کار برد و کمتر به برنامه های آتی خود پرداخت. تلاش این جبهه ایجاد فضای دوقطبی بود؛ بین ارزش های مثبت که موسوی آن رانمایندگی می کرد و ارزش های منفی که احمدی نژاد نماینده آن معرفی می شد، افراط ستاد موسوی در «احمدی نژادستیزی» که موجب شد دولت های پیش از او تطهیر شوند و عملاً احمدی نژاد عامل تمام مشکلات کشور معرفی شود، باورپذیری تبلیغات انتخاباتی موسوی را کاهش داد و «تز» احمدی نژادستیزی در مجموع «آنتی تز» خود را آفرید.»
فصل چهارم کتاب به گفتمان رقیب یعنی احمدی نژاد از سوم تیر 84 تا سال 88 می پردازد و این گفتمان را اینگونه تشریح می کند؛
«ساده زیستی، مردمی بودن، سخت کوشی، تواضع در برابر مردم. سخت گیری بر مسئولان و اطرافیان و شجاعت در برابر «نظام سلطه» از عواملی بود که احمدی نژاد را به نمادی از گفتمان «عدالت، معنویت» تبدیل کرد. او همچنین برای تبیین رفتار خود از منطق و ادبیاتی ساده و همه فهم بهره می برد و همان گونه که در ایران نمادی از یک جریان و گفتمان بود، در عرصه جهانی هم به نماد مبارزه با صهیونیسم و امپریالیسم تبدیل شد. توجه رسانه های غربی به او، محبوبیت وی در جوامع اسلامی وعربی و استقبال نهادهای مردمی جهان از او در اجلاس های متفاوت و از جمله «دوربان دو» که عملاً این اجلاس را با نام «احمدی نژاد» قرین ساخت، به همین دلیل بود.»
فصل پنجم، نتیجه انتخابات را با روش «تحلیل گفتمانی» بررسی می کند و پیروزی احمدی نژاد را ناشی از برتری گفتمان وی نسبت به رقیب می داند.
«در انتخابات دهم ریاست جمهوری، گفتمان «عدالت، معنویت» احمدی نژاد با ویژگی هایی که از خود بروز داد توانست بر گفتمان «عدالت، اصلاحات» موسوی غلبه یابد. نقطه عطف غلبه گفتمانی احمدی نژاد بر موسوی به مناظره سیزده خرداد بازمی گردد. تا پیش از آن مناظره، موسوی با پوشیده نگاه داشتن تعارض های درونی گفتمان خویش و با بهره گیری از خلأ تبلیغات ستاد انتخاباتی احمدی نژاد توانسته بود با رسیدن به غلبه گفتمانی موضوع بحث جامعه و رسانه ها را تعیین کند. اما پس از آن مناظره، تعارض های موجود در گفتمان محافظه کارانه موسوی که گفتمانی معطوف به طبقات بالای شهری بود، آشکار شد. پس از مناظره، گفتمان موسوی به ضعف و انفعال گرایید و گفتمان احمدی نژاد توانست تعیین کننده موضوعات و پرسش های جامعه باشد. به عبارت دیگر، احمدی نژاد توانست گفتمان خود را به جامعه منتقل سازد که نتیجه آن جلب آرای اکثریت به سوی خود بود.»
فصل ششم در پی پاسخگویی به این سؤال است؛ چرا جریان تجدیدنظرطلب که از شکست نامزد خود و سلامتی انتخابات مطلع بود، دست به آشوب زد و شواهد این اطلاع چیست؟ نویسنده در این فصل 10 دلیل برای اطلاع ذکر کرده و مورد تحلیل قرار داده است. این دلایل ده گانه عبارتند از؛
«1- آگاهی به پیشتازی احمدی نژاد بر موسوی در سراسر کشور در پیش از انتخابات؛ از طریق روش هایی مانند نظرسنجی های وابسته به آن جبهه.
2- صدور برخی نامه ها و بیانیه هایی که به وضوح بیان گر تلقی شکست از انتخابات پیش رو بود.
3- نفس حضور در انتخابات.
4- نداشتن مدرک در عین داشتن بیش از 40 هزار نماینده در پای صندوق ها.
5- اقرار به عدم تقلب.
6- عدم پیگیری قانونمند و همراهی نکردن با شورای نگهبان.
7- اعترافات مطبوعاتی.
8- اعترافات در دادگاه.
9- سکوت و مواضع چند پهلوی خواص.
10- تحلیل های روش مند از نتیجه انتخابات توسط کارشناسان سیاسی جبهه دوم خرداد.»
فصل بعدی به شورش جریان تجدیدنظر علیه خواست و رای قاطبه مردم می پردازد و آن را الگوبرداری از انقلاب های مخملی در برخی کشورهای اروپای شرقی و بلوک شرق سابق می داند. نویسنده در این مورد معتقد است؛
«درواقع رفتاری که از سوی جبهه دوم خرداد و جریان تجدیدنظرطلب پس از انتخابات سر زد به طور کامل با مدل انقلاب های رنگی در کشورهای آسیای میانه انطباق داشت. افزون بر آن روایت هایی که برخی از نیروهای جریان تجدیدنظرطلب و برخی متهمان این حوادث اظهار داشتند به روشنی اهداف انقلاب مخملی و به عبارت بهتر آنارشیسم مخملی در این حوادث را آشکار ساخت. در مجموع، روش هایی که رادیکالیسم سبز برای پیشبرد آنارشیسم مخملی در حوادث پس از انتخابات به کاربرد عبارتند از:
1- انتشار بیانیه های تند سیاسی در جهت عدم پذیرش نتیجه انتخابات و تهییج عواطف عمومی.
2- دعوت به تجمعات و تظاهرات خیابانی با علم به اینکه اردوکشی های غیرقانونی به آشوب و درگیری می انجامد.
3- تلاش برای نامشروع جلوه دادن مراسم تنفیذ و تحلیف ریاست جمهوری.
4- بهره گیری از روش تحصن و اعتصاب غذا.
5- ایجاد جنگ نرم در القای نافرمانی مدنی توسط دانشگاهیان و نخبگان اجتماعی.
6- جعل خبر و تصویر برای تحریک عواطف مردم.
7- انجام پروژه کشته سازی و ایجاد فضای رسانه ای مسموم علیه جمهوری اسلامی.»
فصل هشتم کتاب به نقش عوامل خارجی- اعم از دولت های بیگانه و جریان اپوزوسیون- در فتنه سال 88 می پردازد. در این فصل نقش و موضع آمریکا، رژیم صهیونیستی، انگلیس، برخی دیگر از کشورهای اروپایی، برخی دول عربی رسانه های غربی و بالاخره گروهک های ضدانقلاب در جریانات پس از انتخابات تحلیل و بررسی می شود.
نویسنده در فصل هشتم، یافته های مراکز راهبردی و پژوهشی غرب، رفتار و اقدامات دولت های غربی و بالاخره پیام های القایی رسانه های وابسته به این دولت ها را تحلیل می کند.
فصل نهایی کتاب به نقش رهبر معظم انقلاب در شکست پروژه «آنارشیسم مخملی» می پردازد. اسماعیلی در این باره معتقد است؛
عبور از بحران پس از انتخابات ریاست جمهوری بدون رهبری حضرت آیت الله خامنه ای ممکن نبود. عبور از این فتنه سنگین و پیچیده نیاز به مؤلفه هایی نظیر ایمان، صبر، بصیرت و شجاعت داشت تا در برابر آنچه که رخ می دهد بهترین تصمیم اتخاذ شود و در اجرای آن تردیدی وجود نداشته باشد و شجاعانه تا رسیدن به نتیجه، بردباری شود. شناخت دقیق و پرداخت مبسوط به شیوه های رهبری انجام شده برای عبور از فتنه در این گفتار ممکن نیست. مهم ترین مانع در این طریق حجاب زمان است. زمانی می توان ابعاد گوناگون این فتنه و ظرایف رهبری انجام شده برای اداره کشور را فهم کرد که دست کم سال ها از آن گذشته باشد.
کتاب «شورش اشرافیت بر جمهوریت» با قیمت پنج هزار تومان از موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی قابل تهیه است.