وقتی منورالفکرها از مردم ناامید می شوند

 

محمد کاظم انبارلویی

جریان منورالفکری هیچ گاه در یکصد سال اخیر به این درجه از افلاس و ورشکستگی نرسیده است. از سویی در اهانت به مقدسات مردم مسابقه گذاشته اند و از سوی دیگر برای هتاکی و فحاشی به عالمان، عارفان و مراجع دینی از هیچ زبانی دریغ نمی کنند. زبان به رهنمود و نصیحت نیز گشوده اند. اخیرا عبدالکریم سروش عضو اتاق فکر فرقه سبز در لندن نامه ای سراسر توهین و ناسزا خطاب به مراجع نوشته است. او عنان قلم از کف داده و زنجیر پاره کرده و هرچه را در پس ذهن خود در این سال ها علیه روحانیت و مراجع به عنوان یک خشم و کینه پنهان داشته بود بیرون ریخته است.

جریان منورالفکری هیچ گاه در یکصد سال اخیر به این درجه از افلاس و ورشکستگی نرسیده است. از سویی در اهانت به مقدسات مردم مسابقه گذاشته اند و از سوی دیگر برای هتاکی و فحاشی به عالمان، عارفان و مراجع دینی از هیچ زبانی دریغ نمی کنند. زبان به رهنمود و نصیحت نیز گشوده اند. اخیرا عبدالکریم سروش عضو اتاق فکر فرقه سبز در لندن نامه ای سراسر توهین و ناسزا خطاب به مراجع نوشته است. او عنان قلم از کف داده و زنجیر پاره کرده و هرچه را در پس ذهن خود در این سال ها علیه روحانیت و مراجع به عنوان یک خشم و کینه پنهان داشته بود بیرون ریخته است.

او خطاب به علما و مراجع می گوید:
«چرا وعده عسل دادید و سرکه می فروشید... چرا در گذرگاه تنگ عافیت نشسته و نظاره می کنید.... استبداد دینی چوب حراج بر اخلاق و ایمان خلایق زده است و شریعت را به خدمت سیاست در آورده است.»

سروش به عنوان پرچمدار لیبرالیسم و یکی از وارثان جریان منورالفکری سکولار در اندوه این معنا که چرا بالاخره سیاست از دیانت جدا نشده است، دهان به فحاشی علیه علما و مراجع و حتی مردم گشوده است. سروش یک پای در لندن و یک پای در واشنگتن و در سیر سلوک سیاسی خود در دامان سرویس های امنیتی و جاسوسی آمریکا و انگلیس روزگار می گذراند و جالب اینجاست که دلش برای دین، اخلاق، شریعت و روحانیت و مراجع می سوزد.

او در نامه سرگشاده خود می نویسد: «نه نشاط اجتهاد است نه حتی در نوشتن رساله عملیه، آزادی! نه حرمتی برای فقه مانده نه قداست و استقلالی برای حوزه.»

معلوم نیست این کشفیات عظیم آن هم در بلاد کفر که «سکس» و «خشونت» از در و دیوارش می بارد چگونه برای او مکشوف شده است.

از یک طرف می نالد که چرا فقه و شریعت را با سیاست ممزوج کرده ایم و از طرف دیگر می گوید نشاط اجتهاد و حرمت فقه پاس داشته نمی شود.

او فرصت نکرده تناقض آنچه را که سرویس های دشمن به او دیکته کرده اند دریابد و بخواند و رفع و رجوع کند.
30 سال است مردم با یک انقلاب خونین که بهترین عالمان، عارفان و مجتهدان خود را تقدیم آن کرده اند نظامی مقدس را بر پایه شریعت بنیان گذاشته اند.

30 سال است مردمی که با همین عالمان و عارفان و دینداران حشر و نشر داشتند بهترین فرزندان خود را به قربانگاه هایی فرستاده اند که جلادان و شیادان و قاتلان آن، آمریکا و انگلیس و رژیم صهیونیستی بودند یعنی همان ممالکی که آقای سروش آزادانه در آنجا می چرند و در ناز و نعمت به سر می برند و علیه مردم و انقلاب و بزرگان دین فحاشی و هتاکی می کند. جرم این مردم این است که در انتخابات دوره نهم و دهم ریاست جمهوری به یکی از فرزندان پاک ایران رای دادند که مورد تائید باند منورالفکری و آقای سروش نبود. جرم این مردم این بود که به نامزد ریاست جمهوری مورد علاقه سروش رای ندادند و او را بعد از اوراق باطله انتخابات نفر پنجم کردند همه عصبانیت و غضب جناب سروش از همین تنبیه مردمی است که یکسال است در اندوه آن یقه چاک می کند و عربده می کشد.
سروش البته غصه دین مردم را هم می خورد و در این نامه خطاب به علما و مراجع گفته است: «چهره دین عبوس است.» یکی نیست از این بابا بپرسد چهره کدام دین عبوس است. اگر منظور دین سکولاریسم و لیبرالیسم است که چه گله ای وجود دارد. مردم به اسلام ناب محمدی(ص) اعتقاد دارند و سکولاریسم و لیبرالیسم را کفر می دانند. چهره کفر در این کشور همیشه عبوس بوده است. لذا هیچ وقت مردم در نهضت های100 ساله اخیر به سمت آن نرفتند.

سروش در پایان نامه خود فرمان مهاجرت علما را به نجف صادر می کند و خود را در نقطه ای از جایگاه مرجعیت منورالفکری می نشاند و می خواهد از لندن، پایتخت استعمار پیر به علما و مراجع ما امر و نهی و باید و نباید کند.!
درجه خودشیفتگی او به حدی است که طمع می کند در کرسی فتوا بنشیند و خطاب به علما و رهبران روحانی چنین فرمانی را صادر کند.

ظاهر این حرف ها مضحک است اما باطنی هم ممکن است داشته باشد. سروش پرده از سیاست های شوم سرویس های جاسوسی انگلیس علیه مرجعیت و روحانیت در نجف و قم برداشته است. این نامه یک روی سکه توطئه انگلیسی ها علیه مرجعیت است. سرویس های آمریکا و انگلیس در نجف و قم ارتباطاتی دارند و مراوداتی که به این ارتباطات و مراودات هم دل بسته اند. آنها فکر می کنند همانند نهضت ملی و انقلاب مشروطه می توانند روی ذهنیت حوزه اثر بگذارند.

حوزه و مراجع ما در دهه80 با حوزه و مراجع ما در دهه40 و20 و ایام مشروطیت از زمین تا آسمان تفاوت دارند. امروز درجه بصیرت نخبگان و آگاهی مردم در اوج است.

علما و مراجع و مردم در شگفت آورترین نبرد پس از نبرد سخت8 ساله که صدام به نمایندگی از غرب با ملت ما می جنگید پیروزی شگرفی به دست آوردند و پشت آمریکا و انگلیس و نوکران منورالفکر آنها را در22 خرداد88 به خاک مالیدند.

امروز میزان رای ملت است و ملت است که در مورد تنبیه و مجازات شرارت نوکران آمریکا تصمیم می گیرد. این ملت بزرگوار ایران است که به پیروی از ولایت فقیه، مراجع عالی قدر، علمای پاک و فداکار حوزه ها، نشاط و سرزندگی و حیات را در انقلاب حفظ کرده است. چهره دین در کشور از هر زمان نورانی تر و با نشاط تر و آسمان آزادی در کشور از هر زمان شفاف تر و روشن تر و حرمت و حریم علما و مراجع از هر زمان تاریخ والاتر و بالاتر است. این تصویر درست همان چیزی است که سروش و عمال آمریکا و انگلیس را در ایران آزار می دهد و آنها را ناامیدانه به فحاشی و ناسزاگویی و... وا می دارد. حقیقت دیگری که از این نامه سرگشاده مکشوف می شود این است که جریان منورالفکری از مردم ناامید هستند و مدام خود را به در و دیوار می کوبند تا ثابت کنند آزادی در ایران نیست.
مردم نام این کار را لات بازی سیاسی و عربده کشی فکری می گذارند و پاسخ روشنی برای آن دارند.

سروش در این نامه خطاب به مراجع می گوید: «جمهوری اسلامی مشروعیت خود را از دست داده اینک نه جمهوری است نه اسلامی» او رای مردم را میزان و نشانه جمهوریت نمی داند بلکه حکم حکام لندن و واشنگتن را در تائید حکومت نشانه جمهوریت می داند. او اسلامیت نظام را مستند به حکم و فتوای مراجع و علما نمی داند. او اسلام را به قرائت کارل پوپر و علمای سکولار قبول دارد این را هم صادقانه در هیچ یک از آثار از خود پنهان نکرده است.

از نظر گاه سروش مهر مشروعیت جمهوری اسلامی در دست حکام آمریکا و انگلیس است که فعلا این مهر را بر پای اوراق آشوب فرقه سبز زده اند و آن را از ملت ایران دریغ کرده اند.